گاه میخواهیم بازگردیم به گذشته تا کارهای اشتباهمان را جبران کنیم.....ولی
گاه باید به گذشته برگشت و هیچ وقت جلو نیامد.....
شاید اگر برگدیم گذشته در اینده مان دستکاری کنیم.....
ولی شاید اگر اینده همین باشد بهتر است....
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 30 بهمن 1394 ساعت: 12:06
![]()
دل من
به خاطر آور لحظاتی را که به یادش بوده ای.
لحظاتی را که او را نزدیکترین آدم زندگی ات خطاب می کردی.
به خاطر آور لحظاتی را که فکر میکردی احساس او هم به تو، شبیه احساس توست:
به این خاطره که رسیدی ... بگذار اشکهایت سرازیر شوند.
میدانی، خیلی هم سخت نیست،
دل کندن از کسی که زبانش با دلش یکی نیست، خیلی آسان است.
قبول دارم، تو دلت مثل او نیست. مثل پروانه ای بودی که بالت را حرارت زبانه هایش آزار داد
اما قبول کن، رهایی برایت بهتر است از اینکه در کنار تندی هایش پر پر شوی.
قبول دارم، به امید اینکه در قلبش مروارید محبت باشد، صدفهایش را نگاه داشتی
اما قبول کن که در این صدفها مروارید محبت نبود.
به " دل به دل راه داشتن" اعتقاد داشت و به خودش جرات می داد به مهربانی های تو خیانت کند.
مگر چقدر عمر خواهی کرد که در تب این اشتباه خود را عذاب دهی.
اشتباه " دوست داشتن اشتباهی".
اکنون او را به مثابه صدفی بدان که در ساحل زندگی ات جا میگذاری
وخود به دریای آرامش سفر کن.
دل من
تو امانت دار خاطرات باش.
دلسوز نهال عشقی باش که به خاطر حضور او در تو سبز شد.
نهال عشق را با تند باد کینه ریشه کن مکن.
زمانی که هرگز دیر نخواهد بود به یاد تو خواهد افتاد.
بگذار شرمنده ی نهال تو باشد. نهالی که با آب دیده آبیاری شد.
نهالی که با نور صداقت و یکرنگی پروراندی.
دل من
آرام باش و بی آنکه فریاد کنی پایت را از گلیم خاطراتش بیرون بکش.
دل من
خیلی هم سخت نیست کسی را که ذره ای برای تپیدنت ارزشی قائل نشد، به فراموشی بسپاری.
سخت است، اما نه خیلی.
اما بدان
هیچ نیرویی در عالم به نیستی نخواهد رفت.
نیروی عظیم عشق تو به او، که بی پاسخ ماند، در قالبی دیگر به سوی تو سرازیر خواهد شد.
و نیروی دو رویی و دروغ او، که آزارت داد، یقینا به شکلی دگر، در زندگی اش ظهور خواهد کرد.
دل من
یادت باشد،
جاذبه ات را بگذار برای کسانی که در سخت ترین لحظات،
کنارت بودند و آرامت کردند.
دل من
کشش تو به کسی که ذره ای برای آرامشت قدمی برنداشت، بیهوده است.
دل من
چشمانت را باز کن
خیلی هم سخت نیست که خواب خوش خیالی را ببوسی بگذاری کنار.
و دیگر به شوق کسی که شوقی برای آرامش تو نداشت، لحظاتت را مگذران.
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 29 بهمن 1394 ساعت: 10:15
شکستم و انکسار نور شدم ، بریدم و نقش سیاهی بر دیوار شدم ، نقش بست
میراث سیاهم بر دیوار خانه ام ، ماند برای تو آرزوهای پشت در مانده و دردهای
بی درمانم که درمانی نیافتم برایشان ، رویاهای در قفس مانده که ندیدم برایشان
پر پروازی چشم باز کردم و خود را میان انبوهی از درد و آرزو و رویا دیدم، با کوچک
و بزرگ شدن سایه ها نیافتم راهم را ، با پا گذاشتن بر روی سایه ها نتوانستم
زمان را اسیر خود کنم و آنها را هم از خود گریزان دیدم ،هیچکس نتوانست
دلیل این همه درد و درهای بسته را برایم ثابت کند ، این میراث گذشته گان
است برای من و میراث ناخوش آیندی که من برای تو می گذارم و تو...
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 29 بهمن 1394 ساعت: 10:15
گستره ی رنج در بشر همواره با چالش برای بدست آوردن زیبایی این معنا را به ذهن متبادر میکند که:
چون او رنج می کشد از بودنش زیبایی هایی را که می خواهد دست پا می زند تا در پیرامون خودش خلق ش کند.
و توفیق یافته گان بر این زیبایی را هنرمند و خروجی ِ ایشان صرف نظر از نوعش هنر نامیده شده.
و دیگران از هنرِ ایشان ایده گرفته و دست به خلق انواع دوم و سوم و بی نهایت فرایندهایی در پیرامون زده که می توان دید زد
این هنر یکی از ویژه گی های ذهن انسان است که می تواند هرچه بخواهد را خلق کند
پس هنر نوعی ابزار ذهن است برای آنچه می خواهد
و هنر برای هنر بدین معناست تا او بصورت حرفه ای این خلاقیت را تمرین کند تا ذبده گردد
پس بدین استدلال هنر برای هنر تمرین برای ذبدگی در خلاقیت است
و انگار فی نفسه ارزش دیگری ندارد مگر نوعی سرگرمی فرض شود که
خارج از مقوله ی منطقیست
و زیبایی نیز نوعا می تواند بغیر از کاهش و دفع رنج صورت جذب و جذابیت غیر را در خود دارا باشد
که در این صورت هم گزارشی از فقدانی در درون می دهد که با توصل به این زیبایی فقدان مذکور را رفع کند
تا اینجا یاد آوری بدیهیات بود و خاستگاهی تا ببینیم انسان امروز چگونه به هنر و زیبایی می اندیشد در تمامی دید گاه ها و عقاید متضاد و مخالف
از انجا که انسان همیشه به سود اندشیده و برای رهایی از خطرات دست به چالش زده
این قابلیت ذهن را بکار گرفته در طول پیدایش تا به حال
که موجب در هم آمیختگی و بی نظمی شدید بر علیه طبیعت شده به علت وجود بینش ها و عقاید مختلف
ساخت سلاح های پیشرفته و نظام بهره کشی مدرن از طریق ارتباطات و تمرکز سیاست بر این سود گروهی مقتدر است و غیره........
حالا ما بدرستی خواهیم دید که گروه هایی به تکنیک مسلح چگونه قادرند از این قابلیت هنری ذهن سود شخصی خویش را جذب کنند
اما چگونه؟
همانطور که عرض شد خاستگاه ذهن بطور اتومات حول محور جذب سود و دفع خطر می گردد
حالا کافیست گروهی بدین موضوع از نظر روانشناسی و علوم درونی ِ انسان بطور واقعی دست یابند
بسادگی می توان دید که چطور هنر مندانه با خیمه شب بازی با افراد خواهند توانست از طریق رسانه و ارتباطات به سود مذکور دست یابند
البته این شیوه سالیان سال است که عمومیت یافته و حکام بدین موضوع وقوف کامل دارند
اما در جهان پست مدرن این نوع سود بری که از آن به نئو لیبرالیسم یاد میشود
بهره کشی از انسان از سرمایه ی جهل انسان اسفاده میشود و حتما این انسان باید بدون انسجام جهانی باشد و مثل خر عصاری به دنبال سودی بدود که فرهنگ سرمایه داری مذکور برایش تعریف بنیادین میکند
و بطور ژنتیک از نسلی به نسلی افسرده گی و عدم مسئولیت پذیری و بی شخصیتی مزمن شکل خواهد گرفت
پس تا اینجا می توانیم در جهان پست مدرن از تعریف نئولیبرالیسم حاکم
خوب را معادل با سود ببینیم
و همچنین زیبایی را معادل با نگرشی کانالیزه شده معادل با اغشاء در نگرش برای رهایی از رنج نه بصورت جهانی
بلکه فردی و کاملا غیر حقیقی که سود دیگران را در خود دارا نیست
و درست عکس ِ نیاز درونی باز خورد های هراس انگیز را در شخص رو به فزونی خواهدبرد
حالا با توجه به بدیهیات اولیه مبنی بر خلق زیبایی برای رهایی از رنج و زشتی
می خواهیم ببینیم آیا معبری برای عبور از
این هنر معکوس وجود دارد یا خیر؟
و اینکه چطور می توانیم رادیکال های فراموش شده ی موجود در بشر کلی را دوباره احیا کرده و سپری برای دفاع و در هم شکستن این دیوار در برابر نئو لیبرالیزم هنرمند و سود جو بدست بیاوریم؟
به نظرم قطعا این معبر وجود دارد در نهاد انسان منتها باید به روز رسانی شود
و ذباله های باور مخرب را برای همیشه بدور ریخت و همواره
در بروز رسانی ُ این راه کوشید
چرا که ذهن سود جوی بشری که امروزه بدین گونه دست به شده بی کار نمی ماند و منتظر دالی موشه ی افکار و آزمون و خطای افراد زیر سیطره اش نخواهد ماند
بدین طریق چون خواستگاه این زندان سود اندیشی بوده پس اگر بتوانیم نوع سود را درست محاسبه کنیم و باور کنیم که تا آخرین روز زندگی بشر زیانی عاید کسی نشود
سود کلی را جسته ایم
اما قبل از هر چیز باید بگویم شاید این دانستگی و سود بینی حقیقی نغع مارا در بر نداشته باشد بصورت باورهای مسموم و بصورت تدریج و توالی در افکار و نسل ها شکل خواهد گرفت
و رسیدن بدین باور ونگرش حتما تاوانی را در پی خواهد داشت
که این تاوان دادن برای رسیدن به احقاق و عینیت
نیاز به هنر خلق کردن می باشد
باید بگویم مرتبه ای که انسان در آن است یک ضرورت عینی است که ایجاد شده با تمام محتوایش
و قصد ما از گزارش این رویکرد در هنر فقط یک گفت انارشی نیست بلکه روشنگری برای چه باید کرد است در هنر و متمرکز تر در ذهن و زیست انسان
پس برای روشن شدن بیشتر باید کمی به انفعال انسانی و عمل کرد نئولیبرالیسزم و خروجی های هنری که ناخود آگاه ابزاری برای سرمایه داری نوین شده اند
اعتراض در قالب شعر ترانه موسیقی نوشته ها و فیلم ها نقاشی ها و حتی هنرهای تجسمی و غیره بیداد می کند و قصد هنرمند از این رویکرد روشنگری و چیستی و هذر بخشی به ذهن خویش و افراد است و به نوع خود مثبت است و حرکتی رادیکال و شکننده ی باورهای مسموم کار برد دارد
اما از سویی این دقیقا خواست ِ بلا منازع سرمایه داری نوین است زیرا بر عکس عمل کرد صاحبان قدرت در گذشته
که با سانسور گاف های موجود در خود را سانسور می کردند امروزه دنیایی از اطلاعات برای باز بینی گااف ها ایجاد کرده اند تا همواره بتوانند انفعال و افسردگی و گسیختگی را در افراد برای نگرشی حقیقی و جهانشومول را از وی دریغ کنند و انغعال در عقل را با گافها در گیر کنند و یأس را گسترش دهند
دقیقا وقتی ذهن به گافهای و خروجی های غیر انسانی ایده ها پی برد حتما به این نتیجه خواهد رسید که هر ایده ی بعدی هم همین سرنوشت دچار خواهد بود و جز انفعال راهی پیش پای اندیشه نخواهد گذاشت
و بدین طریق و روش به آسانی از روشنگری هنر بدین منظور سود سرشاری با هدایت افراد به رنج و نا امیدی خواهند برد
و مصارف و خوراکهای روانی و اجتماعی را با دوزی قابل کنترل به خورد افراد برای سود بری خواهند داد و هدایت خواهند کرد
یعنی ریختن اطلاعات بر سر افراد منتها دقیق و سود آور برای گروه ِ صاحب قدرت که هنرمند با رویکرد آنارشی و گزارش بر زشتی ها ابزاری در دست ایشان خواهند یود
درست مثل شخصیت منفی ای در یک فیلم که بازیگر به خوبی این نقش منفی را بازی میکند
او هنرمندانه بازی میکند اما ذات نقش گزارش زشتیست
موضوع بعدی این است که آیا سود خواهی در انسان و جستجوی لذت برای رفع و دفع زشتی و خطر باید به چه سمتی برود؟ و آیا موضوع اصلا در سمتی جدید است ؟
و اینکه بزرگترین تخریب را در روان انسان کلی دقیقا کجا باید جست در انبوه و انواع اطلاعات گاف برای انسان منفعل؟
به نظرم وقتی عقل عاجز شد و انبوه اخبار را در یافت کرد احساس سرخورده و تنبل خواهد شد
و وقتی تنبلی و راحت طلی نهادینه شد در وی دچار پریشی و پناه جویی و عمل کردی مزمن و مسئولیت ناپذیر خواهد شد و طبعا اشتباهات خویش و گافهای خویش را در محیط نادیده خواهد گرفت و مسئولیت باز تاب اعمال خود را نخواهد پذیرفت و همواره بدنبال سودیست تا خود را بطور معجزه آسا از این چرخه ی رنج برهاند
سودی که فردیست و حقیقت جمعی و جهان شمول ندارد
برای درک بیشتر به مثال ساده روی می آوریم:
فرض کن پول و تبعاتش اصل سود باشد در باور تو
بعد هیچ پولی نداری
و من پول دارم و تو با روشی بتوانی این پول را از آن خود کنی و به سود برسی صرف نظر از این که چه بلایی به سر من می آید
خب!
حتما من هم ببعی نخواهم بود چرا که ناخود آگاه در این باور که سود پول است زندگی می کنم پس جنگی خاموش و پر از کینه در من و تو شکل خواهد گرفت و نه من از پول بهره ای خواهم برد به علت جنگ با تو و تو هم همواره سعی میکنی روشی خلق کنی که با کم ترین هزینه به پول برسی
پس من و تو همواره از هم جدا هستیم و در مقابل هم بدون هیچ سود عینی ای و در تنهایی رنج میکشیم
حالا این فرضیه را در یک جهان انسانی ضرب کن
بخوبی می توانی ببینی که علت گسستگی و تنهایی بین افراد از کجا شکل می گیرد
ایراد از پول است که سود فرض شده؟
خیر!
ایراد در رسیدن به سود است از نزدیک ترین راه چرا که تمام ایده ها گاف داده اند در خروجی
پس با این مثال می توانیم به این نتیچه برسیم که سود فرد حتما در سود جمع خواهد بود و اگر بتوانیم این جمع را هرچه کلی تر و حتی فرا زمانی و مکانی فرض کنیم و عمل کنیم سود کلی تر خواهد بود
اما این ایده عملی خواهد بود؟
دچار سرنوشت همان ایده های قبلی نخواهدشد در خروجی؟
آیا همان ایده ها قصدشان همین نبوده که سود جمعی را در نظر بگیرند و در کجای کار لغزش داشته اند که علی رغم ایده ی خود دچار سود گروهی و فردی شدند و انسان را چند باره دچار چالش کردند؟
آیا می توان در جهانی که سودش فردی است در افراد یک نفر بیایید و به سود جمعی فکر کند و عمل کند و گاف ندهد؟
بدرستی وقتی جهان انسانی دارد از مسیر سود فردی تکاپو و کنکاش می کند چگونه می تواند فرد در کف عمل مقابل تمامیت این جهان بایستد؟
آیا ایراد از ایده هاست یا اینکه ناشناخته ها در عمل کرد فردی؟
بله میشود!
اما چگونه؟
با هنر مندی و خلق محیطی کوچک که اول در ذهن شکل میگیرد و بعد در عمل فرد بصورت باور شکل خواهد گرفت و محیط پیرامونش را شکل خواهد داد
اما برای این کا باید اول آسیب شناسی در ذهن را داشته باشیم و بعد از سلامت در باور و روان که پوست کن است و ممارست می طلبد و بعد با هنر مندی می توان اولین پله های تدرج و توالی را در سود جمعی پیمود تا به سو خود رسید
انسان همواره در بودنش به سود به شکل حقش می نگرد پس باید برای رسیدن به حقوقش وظیفه ای بعهده گیرد
و در تمام شئونات این دایره ی حق و وظایف صادق است
اگر حقی را بپردازی خواهی توانست به حقوق خودت برسی
اولا تا اینجا می توان با در نظر گرفتن حق یک جمع و وظایفش نسبت به هم
کلا روش سود جویی فردی منتفیست و راه در گمراهی دارد
و بخوبی می توان دید ایراد از انسان عامل بوده در ایده ها که از نزدیک ترین راه خواسته به سود جمع برسد پس دست مبارکش را کرده و از سود جمع برداشته برای هزینه
و دچار گاف شده یعنی بطور عینی حقوق جمع را ضایع کرده درست وقتی به قدرت رسیده
پس ایراد تا اینجا در عدم مهارت فرد برای روش به سود و حقوق جمع بوده و نوک پیکان عملش را باید بدین سمت پرتاب میکرده
پس هرچه مهارت در دید سود جمع داشته باشیم حتی با داشتن قانون جنگل هم می توان رشد را حاصل کرد
و نقطه ی قوت تمام ایده ها تحویل دادن حقوق جمع است و ما بقی را نادیده باید گرفت تا اعتبار بعدی که لزوم یا اشتباهش حس و در حیطهمنطق جمع بگنجد
مهارت و ذبدگی در دیدن حقوق و پرداخت حقوق جمع برای رسیدن به حقوق خود در نظام و ظایف
خیلی ساده است این:
چیزی که برای خودت نمیپسندی برای دیگران مپسند
اگر می خواهی دیده شوی دیگران را بصورت کلی ببین
اگر می خواهی به حقوقت برسی دیگران را به حقوقشان برسان
اگر می خواهی دوست داشته شوی دیگران را دوست بدار
اگر می خواهی زندگی قانون مند و زیبا و هدف مندی داشته باشی
به قوانین احترام بگذار و اهدافت را در راستای سود و اهاداف کلی انسان قرار بده
اینها به تنهایی هنر است در ذهن
و عامل بدانها هنر مند و خروجی اش زیبا و همه پسند خواهد شد
حتی در حیطه ی عملکرد فردی و کوچک
و حتما با خروجی موفق دیگرانی که مستعد هستند ایده های برتر را بدان خواهند افزود
و نزدیک ترین راه شانتاژ و باج سیبیل و شیتیل و زیرمیزی و رو میزی و رد کردن چراغ قرمز ها نیست
که اینها خود به تنهایی مسیر زیست انسان و دایره ی حقوق را ضایع خواهد داشت
هنر را در زندگی فردی خود چگونه به کار بگیریم تا زیبایی خلق شود؟
سطح سواد بنده سوم ابتداییست و این مقاله یک طرح اندیشه ای بود که در ذهنم می گذشت و این فکر را با شما اندیشمندان و اعضا در میان نهادم و صرف یک اندیشه است و از مستندات اقتباس شده معذورم
امید آنکه شما هم با ابزار علم و اندیشه ی خود بر این افکار بتابید تا در بخش بعدی بتوانم زیبا تر مابقی را بنگارم
دوستتان دارم با تمام وجود
تا بل دوست داشته شوم با نگاه و دل و روح مهربان شما
و تو که در دنیای هنرت با دیدن خاموشی چراغ دلم هنوز امیدواری
و چشم به چشمم دوخته ای برای روشنی!
دوستت میدارم
عزیز دلم
خالو خوسیله
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 29 بهمن 1394 ساعت: 3:37
خوابی سرد و سنگین، که احساسی مانند حرکت سرب در رگهای سرم را به من منتقل کرد. خوابها گاهی چنان واقعی می شوند که حتا ناممکن ترینشان مملوس و دست یافتنی می شود. اما برای زندگی خسران زدۀ من خوابی آکنده با بوسه و آغوش در کار نیست بلکه پر از سایه و تردید و آدم های گنگ است. بی نهایت دلگیر کننده که پس از بیداری خفگی برزخ را دربردارد و با چنان حالتی توام است که گویی آخر دنیا به بدترین شکل به اتمام خود رسیده است. هوا گرفته به نظر می رسد و زمان ایستاده و منتظر وقوع اتفاقی بد است. دلم گرفته، باید تکرار کنم. حس تکرار درونم انعکاس می یابد. فصل تکراری من فقط باز می تابد و شروع درد و رنج با هفت های معبر شاید به درازا بکشد! گاو لاغر، گاو طلایی را خورد و کلاغ بالای دار سکوت کرده بود، معشوقۀ پیر من هم در حال احتضار رجز می خواند. البته این تنها خواب نیست، بلکه دریافت است.
خواب دیدم که در یک کوچۀ باریک زمستان زده تنها راه می روم. راه رفتنم شبیه خودم نیست فقط باور دارم که این من هستم. متوجه شدم که زن جوانی کمی با فاصله پشت سرم می آید، با اینکه شبیه هیچکس نبود احساس کردم که او را می شناسم. شاید خالۀ فرضی من بود و یا عمه. کوچه زیر برف درازتر می شد و رسالتی نامفهوم به طی کردنش داشتم. تصویرها قطعه قطعه به دنبال هم می آمدند و هیچ پیوستگی ای در کار نبود. سفید زننده ای رنگها را می سوزاند و طراوتشان را به سیاه و سفید مبدل می ساخت. با اینکه خواب بود اما سردی و سوز را در انگشتانم حس می کردم. بیداری به خواب هم نفوذ می کند. فکر می کنم در آن لحظه وزن گمشده های کیهانی روی دوشم سنگینی می کرد که با حالتی معوج و نامتعادل قدم برمی داشتم و گاهی قدمهایم روی برفها فرو نمی رفت. این چنین فارغ از مکان، حضور قطعی ام را آن زن تثبیت می کرد. انتهای کوچه خانه ای با دری بزرگ مقابلم شکل گرفت. ما حرف نمی زدیم ولی افکارمان منتقل می شد. زن طبق چند کلامی که در ادامه رد و بدل شد نسبت فامیلی پنهانی با من داشت و هر چه به خانه نزدیک تر می شدیم زیباتر می شد. تصویرها مبهم شدند و خود را در حیاط بزرگی دیدم که برف زیادی بر کف آن و بر درختهای باغچه و بر لب دیوارها نشسته است. باز تصویرها، این تصویرهای لعنتی که محکوم به درکشان بودم. خانه در دو طرف حیاط قرار داشت و پر از در و پنجره بود. با اینکه انتهایشان نامفهوم بود اما غیظ تاریکی از درونشان تا پشت چشمهایم را تار می کرد. در حقیقت همه چیز مثل بوم بود مگر اینکه من به آن دست بزنم. در زمینۀ گفتگوی درهم و برهم ما صدای دو مرد می آمد که رفته رفته به مرز کابوس کشیده می شد. زن هیچگاه به من نگاه نکرد و همیشه با چشمانی قی کرده به مقابل می نگریست. شاید نور سفید خیره کننده چشمهایش را می زد که اگر چنین باشد این انسان به نظر خیالی واقعی تر از خود من بود زیرا چشمهای من باز باز بود و دهانم را می دیدم که بی حالت با تجسمی از خنده ای مصنوعی بیشتر از حد معمول باز شده است و به چهره ام تصویری رقت بار می بخشد.
باید تکرار کنم. به تکرار مبتلا شده ام و این فقط دریافت است.
دنیا پشت سرم مانده و اژدها آتش را به همه جا گسیل می دارد. دوزخی پر از فریاد و خیلی گرم در آستانۀ خلقت است. این خواب سالهای دور من است که هنوز گرمای آتشش باعث تب برخی از شبهایم می شود. به یاد ندارم که اژدها با من چه کرد اما چشمهایش هنوز برایم زنده است و هر روز در آیینه می بینم که اژدهایی به من نگاه می کند. شاید به همین خاطر است که در آن سفیدی خیره کننده چشمهای من باز باز بود. صدای دو مرد نزدیک تر شد ولی هنوز در قاب تصویرها جا نداشتند. نقش آنها برای بازی کمرنگ تر از آن بود که به این زودی ظاهر شود. تصویرها کج و مبهم می شدند و من گلدان را از آن زن گرفتم و کنار باغچه گذاشتم. باز رنگ ها فرو رفتند و فقط برف بود و راه پیمایی بی سرانجام من که هنوز در حیاط سرما را می فهمیدم.
تصویرهای مانده از خواب در حافظه ام رفته رفته از بین می روند. زمان کمی برای نوشتنش دارم، شاید امشب آخرین فرصت باشد. برف نشانۀ بدی در خواب است و زن، زن از دست رفته از آن بدتر می تواند باشد. چهرۀ بیخود باز من، نشانه ای از آنچه بد می آورد را به خود راه نمی داد. تصویری دگرگون و منسجم از خود می دیدم که در طول خواب پیوسته مبهم تر می شد. صداها رفته رفته گوش آزارتر می شد. صدای دو مرد که هیچ احساس خوبی نسبت به آنها نداشتم ولی باید روبرو می شدم. به اتاقی رفتیم و کنار پنجره حیاط زیر برف را به تماشا ایستادیم. زن به فکر لباسهای من بود و نگرانم. می ترسید از چیزی که نمی دانستم، می گفت سرمای سختی ست. دلسوزی او یک آرامش نسبی درونم ایجاد می کرد اما با این وجود مثل تمام کابوسها منتظر اتفاق بدی بودم که هر لحظه نزدیک شدنش را حس می کردم. تصویرها جابجا شدند و دو مرد با صورت هایی دور که نمی شد تشخیص داد صدای خود را همراهی کردند. با صدای بی احساسی گفتم ما چرا به اینجا آمدیم؟ جواب داد که باید می آمدیم. چه اجباری! آن دو مرد مشغول گفتگو شدند و کم کم موضوع صحبتشان ما شدیم. نمی توانستم بفهمم چه می گویند اما ذهنشان بسیار قابل حدس بود. درون آنان انباشته از دید محقرشان به زندگی بود و چیزی جز آمال لحظات را نمی فهمیدند و خباثت، تعریف شده ترین وجه شناختشان به نظر می رسید. کنار آنها ایستاده بودم و گلدان را می نگریستم که برف رویش می نشست. گلدان شاخۀ خکشیده ای را درون خاک خود گرفته بود که نمی دانم به کدام گل یا گیاه متعلق است و برف مانند شکوفه های سفید کوچک روی آن انباشته می شد. احساس هم زادی غریبی با آن پیدا کردم، گرچه در آن لحظه نمی توانستم درک کنم اما رفته رفته برایم جا افتاد. مردها داخل آمدند در حالیکه پوستین پوشیده بودند و مثل همیشه تناقض نسبی هیکل را دارا بودند. با اینکه چیز زیادی از صورتکها یادم نیست ولی حس می کردم که یکی از آنها فربه و دیگری مانند مرده ای به نظر می رسید که قبر جوابش کرده باشد. دستم سرد و تنم بی آلایش از باورهای انتزاعی، حامل پیکره ای به نام من بود در محیطی نامتعارف که رفته رفته احساس دور برف بعیدتر می شد و کابوسی مبهم جای آن را می گرفت. مردها چیزی برمی داشتند و باز سرجایش می نهادند، دوباره برمی داشتند و دوباره سرجایش می گذاشتند و باز هم برمی داشتند و باز ... چرخ می زدند و حرافانه بیچارگی نامحدود خود را تکرار می کردند. من بیچاره بودم ولی آنها بیچاره تر از من بودند. نگاهشان سنگینی عذاب آوری داشت و در نقل و انتقال تصویرها خود را در انتهای حیاط دیدم. آه تصویرهای لعنتی!
در خواب من هیچ تختی به تاجی واژگون نشد. ساده مثل سفید و سرد چون زندگی ام بود. زیبا مانند زن و بی رحم مثل مردها و لعنتی چون تصویرها. اژدهای دور! نفست را با چه چیزی می توانستم تا این خواب سرد بیاورم؟ اینجا تنهایی ام شبیه چشمهای توست. دیگر زن را ندیدم و شب با قامتی به بلندایی ژرف اما در حضور سفیدی تقریبا نادیدنی شد. گوشۀ حیاط کنار چراغ کوچکی ایستادند و من هم با آنان به صحبت پرداختم. کاش یادم بود که چه می گفتند و چه می گفتم ولی افسوس که کلمات در خواب نمادی از تعلقات ذهنی هستند و پشتوانۀ چندانی ندارند. آنها رفتند و من ایستاده چون شاخه ای که گلدان درونش داشت در برف حیاط فرو رفته بودم و بی هیچ انتظار و کلامی ایستادم. زن یادم نبود، ای ذهن بی وفای من! برف دیگر نمی بارید و چنین احساس کردم که صبح است و باید بروم. تنها. به طرف در بزرگ رفتم ولی کفشهایم کنار در قرار نداشت. خنده دار است که در حیاط پابرهنه بودم! به طرف کفشها رفتم و صدایی باعث شد که در اتاقی باز شود. یکی از مردها فورا از تاریکی درون اتاق بیرون پرید و احساس ناتوانی تمام وجودم را فرا گرفت. به طرف اتاق آن سوی حیاط رفت و من بی اختیار نظاره گر بودم. حالا که فکر می کنم شرمم می شود. مرد در دستش چیزی را برداشته بود و در اتاق به من نگاه می کرد و خود را برای آمدن به طرفم آماده می کرد. صدایی از پشت سر، صدایی زیبا و دوست داشتنی، اما در بدترین موقعیت، می گفت زود برو، منتظر نمان. صدای زن بود. برگشتم، صدا از درون تاریکی اتاق می آمد بی آنکه کسی راببینم. آن زن و آن دو مرد تمام شب در آن اتاق بودند. کسی که همراه من بود حالا فریاد می زد برو. دژخیم لحظات، تسلسل پنهانی با حیاط خانه داشت. حیاط پر از برف، برفهایی که گویی از آسمان نباریده اند بلکه از کاشی ها و آجرهای دیوارها روییده و فرو می پاشد و پنجره ها را همچنان نقب تاریکی می زند، پنجره های فرو خورده، فرو مرده در شب دائمی و متروک از زندگی، که فقط تصویری برای خالی نبودن حریم حیاط هستند. دستهایش را نمی دیدم، چیزی را آماده می کرد، می دانستم که قصد معدوم ساختنم را دارد. چقدر رقت آور است که من نمی توانستم زن را ببینم و با خود همراه سازم، حتا عاجز از بردن صدای او بودم. احساس بدی که نمی توانم وصف کنم بهم دست داد، آن زن که در تاریکی نمی دانم چه حالی دارد، همراه من بود. صورت خود را می دیدم که کماکان بی حالت در خود فرو می ریخت. ترس مثل زخم درونم کشیده شد و خون نامرئی خوابی از هراس ریخته شدن در رگهایم لرزید. زانوانم سست و نگاهم مبهوت خودم را به خواب سرکوفت می زدم و فقط نظاره گر تقابل بودم. من تکرار می کردم، تکرار خوابی که به هزار زبان تعبیر یافته بود و تنها دریافت بود که خوابم را حداقل برای خودم منحصر بفرد می کرد. دستهای آن مرد درون سیاهی فرو رفته بود، انگار که می خواست از درون تاریکی برایم چیزی ارمغان بیاورد و پاهای عاجز من در مقابل در، در برفها، برفهای سفید خیره کننده ریشه دوانیده بود. اگر آن زن کنارم بود چشمانش را قی می کرد. باز دستهایش ...
و من بیدار شدم.
از کتاب خاموش تر
بهار 92 – فرشید پورحسن
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 29 بهمن 1394 ساعت: 3:37
به هادی بهروزی در 1 ساعت و 1 دقيقه قبل


- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 29 بهمن 1394 ساعت: 3:37
نمی گویم که تمام حواست پیش من باشد....
فقط می گویم گاهی یواشکی هوایم را داشته باش ...
نمی گویم تمام قلبت سهم من باشد....
فقط تند پریدن هایش از سر بی تابی برای من باشد ...
نمی گویم چشمانت فقط من را ببیند ...
می گویم خیره شدن درون مردمک سیاه چشمانت مال من باشد ...
نمی گویم فقط با من حرف بزن ...
ولی رگ مهربانی ته صدایت مال من باشد...
من نمی گویم تمام زندگیت من باشم ...
ولی تو تمام سهم من از زندگی باش ...
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 28 بهمن 1394 ساعت: 9:53
آهای دفترم عمرم کجاست!!!!!!!
دارم تک واژهای عمرم را میشمارم !!!!
از کسانی گِله دارم که به وجودشان نیاز دارم !!!!
آری نیازمندم ، نیازمند کسانی که در زندگیم باشند تا بفهمم ، هر کسی لایق صفت دوستی نیست ، آری دوستی مقدس است .
کم کم صدای قدم های کسی را در خاموشی ذهنم میشنوم که انتظار داشتم زودتر از اینها ، به سراغم بیاید ، آری همان فرد قدیمی که به اصطلاح به او دوست میگفتم ، اما از آن دوستانی که حال به دوستان ِ عروسکی معروفند ، در زمان خوشی با تو ، در زمان سختی و ملامتت با دیگری هستند. اما من ساده ، چه فکر هایی میکردم ، انگار تمام آسمان و زمین را به من هدیه داده بودند ، آری هدیه ای بود از طرف خداوندم ، تا بفهمم دوستی را هرکسی لایق نیست . بار ها لایق دیدار فردی گشتیم که گاهی با شب دوست بود و سپیده دم با روز دوست میشد . آری ، از همان دوستانِ دگرگون ، دوستانی که مدام میچرخند و وسیله ای دارند به نام متغیر دوست یاب .
اما این فرد که سال ها با ما بود و به گمانمان هم دوست بود و گاهی همدرد ،
از آن متغیر های دوست یاب قوی استفاده میکرد .
انگیزه ام دیگر برای دوستی با چنین فردی دیگر تمام شده بود ، اسمش را که میفهمیدم ، به حال غم زده خود حسرت میخورم ، گاه چشمانم فرصتی به من نمیداد ، اشک هایم از این دودمان زندگی جاری میشد ، گاه سیل روان میشد ، سیلی به تمام معنا ، برای تمام مدت به گمان ، دوستیمان .
گاه افسرده میشدم ، در گوشه ای مینشستم ، در کنج خرابه ای تاریک ، دور از هر انسانی ، راحت میشدم و تنها نمیشدم ، چون خدایی داشتم که دوستی به تمام معنا و دوست داشتنی تر از هرکس بود .
گاه یاد سخن دلشنین استاد حسین پناهی می افتادم ، آری برای من این چنین تصدیق میکرد ( ترس من از مُردن ، دیدن دوباره آدم های این دنیاست ).
دنیایی داشتم ، پُر از تلاطم ، پُر از صعودهای رویایی و ناگهان سقوط های طلایی .
حال ، امید من خداست ، دوست من خداست و دوستدار من خداست .
دیگر منتظر هیچ کس نیستم ،چون انتظار برایم معنا ندارد ، چون خدایی را دارم که همیشه در کنار من است و تنهایی برایم معنا نمیدهد ، ما همه خوشبختیم چون خدا در کنار ماست و دوستدار همگی ماست .
از دوست های مجازی گذشته ام ، چون دوست ِ حقیقی ای چون خدا دارم .
گاه حتی از دوستان حقیقیم نیز میگذرم ، چون دیداری با معبودم دارم و نماز مرا به او میرساند .
اشک هایم دیگر برای بیهودگی نیست ، برای افسودگی و فرسودگی نیست ، پیری برای همه است ، نه برای من و نه برای تو ، برای ما .
جادویی دارم فوق العاده ، جادویم اشک هایم هست ، نه برای بنده ی خدا ، بلکه برای خود خدا ، خدایی که معبود العالمین است.
دوستانتان را خوب برگزنید و بهترین ِ دوستان خداوند است .
از اشک هایتان خوب بهرهمند شوید ، بهترین اشک ها ،اشک های عارفان است.
علیرضا احمدی بفروئی
به امید موفقیت همگی .
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت: 23:16
« ابيات ناب صائب تبريزي »
دکتر رجب توحیدیان استادیار و عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد سلماس
1-زتمكين مهربرلب زن كه خاك ازفيض خاموشي
نصيب ازباده نوشان بيشترمي گيردازمينا
2-صورت پرست فيض زمعني نمي برد
بلبل به جاي گل نپرستدگلاب را
3-ازخودي تاذره اي باقي است سالك درره است
هركجا افتد زدوش اين بارمنزل مي شود
4-از دورويان جهان اميّد يكرنگي مدار
نامه را يك روسيه مي باشدويك روسفيد
5-چشم ازجهان بپوش كه رخسارزشت را
مشاطه اي به از عدم التفات نيست
6-بلابراهل ايمان مي شودنازل كزانگشتان
به انگشت شهادت مي رسدزخم ندامتها
7-حسرت عشاق افزون مي شود درعين وصل
موجهاخميازه درآغوش دريا مي كشند
8-خصم سركش شودازراه تحمّل مغلوب
خاك خاموش به ازآب كندآتش را
9-ستم به قدرهنر مي كشند اهل هنر
به شاخ،سنگ به اندازه ثمر ريزد
10-گلستان مي كندنزديكي معشوق زندان را
به ذوق گنج،قارون زير خاك آرام مي گيرد
11-نگيردهشت جنت جاي جانان را كه خون گريد
اگريعقوب غيرازماه كنعان ده پسردارد
12-دربرومندي مكن باخاكساران سركشي
كزهجوم ميوه گردد شاخ مايل برزمين
13-عارفان ازقهربيش ازلطف مي يابندفيض
برخليل الله باغ دلگشا درآتش است
14-ديده يوسف شناسي نيست درمصروجود
ورنه با اين تيرگي،زندان دنياهم خوش است
15-تلخي ازدرياي بي گوهر كشيدن مشكل است
گراميدوصل باشدمحنت هجران خوش است
16-درمذاق قدردانان قهركم ازلطف نيست
گل اگربرسرنباشد،خاردرپاهم خوش است
17-نيست دلگيري زكوه بيستون فرهاد را
عشق چون مشاطه گرددسنگ خاراهم خوش است
18-زدوستان زباني مدارچشم وفا
زبرگ بيدمحال است برتواني يافت
19-كعبه وبتخانه اي درعالم توحيدنيست
عاشق يكرنگ داردقبله گاه ازشش جهت
20-تواگرتكيه كني برخردناقص خود
زود درچاه ظلالت به عصا خواهي رفت
21-برندارد ميوه تاخام است دست ازشاخسار
زاهدناپخته را ازخودبريدن مشكل است
22-بي چراغان تجلّي طورسنگ تفرقه است
كعبه وبتخانه را بي يارديدن مشكل است
23-خامشي با دستگاه معرفت زيبنده است
برسرخوان تهي سرپوش ديدن مشكل است
24-راه بسياراست مردم را به قرب حق ولي
راه نزديكش دل مردم به دست آوردن است
25-باتهي چشمان چه سازد نعمت روي زمين
چشم روزن را زپرتوسيركردن مشكل است
26-برگ سبزي نيست گردون راكه زهرآلود نيست
روزي بي منّت اين خوان دل خودخوردن است
27-پيش غافل كاروان عمر چون ريگ روان
مي نمايد ساكن اماروز وشب دررفتن است
28-مرگ راخواندبه خودبانگ خروس بي محل
هركه بيجا حرف مي گويد سزاي كشتن است
29-تنگدستان رازقيد جسم بيرون آمدن
راهرو را كفش تنگ ازپاي بيرون كردن است
30-پاك كن دل را زدست انداز چرخ آسوده شو
تابود درتخم غش،سرگشته پرويزن است
31-جاي خود راگرم كردن درسراي عاريت
عكس رادرخانه آيينه منزل كردن است
32-پاك گوهر رانباشد روزي ازخاك وطن
سنگ بندد برشكم ياقوت تادرمعدن است
33-هست اگرآسايشي زيرفلك درغفلت است
واي برآن كس كزين خواب گران برخاسته است
34-برزمين نايدزشادي پايش ازطبل رحيل
هرسبكسيري كه پيش ازكاروان برخاسته است
35-چون برخوري به سنگدلان نرم شوكه موم
از روي نرم،نقش كندازنگين جدا
36-ازپختگي است عاشق اگرگريه كم كند
خونابه است شاهدخامي كباب را
37-راحت بي رنج درماتم سراي خاك نيست
خنده گل گريه هاي تلخ داردچون گلاب
38-ساده لوحان رانصيب افزون شود ازنور فيض
بيش مي تابدز شهروكو،به هامون آفتاب
39-چشم حق بين زصنم جلوه حق مي بيند
عارف ازگوشه بتخانه نيايدبيرون
40-حجاب نيست زارباب عقل مجنون را
نمي كشند خجالت زبي بصر عوران
41-دركنه ذات حق نرسدفكر دور گرد
نزديك راه خودبه خيال صفات مكن
42-تاديده ات زنوريقين غيب بين شود
درعيب مردم وهنر خودنظرمكن
43-درآينه هرنقش كجي راست نمايد
كين مهرشود در دل بي كينه مستان
44-دادند به معشوق حقيقي دل وجان را
يوسف به زرقلب خريدند عزيزان
45-ازقيمت گوهرخبري نيست صدف را
گنجينه خود عرض به صاحب نظري كن
46-طوطي ازخاموشي آيينه مي آيدبه حرف
مهرخاموشي به لب زن تا به دل گوياشوي
47-به صدف بازنگردد گهر ازدامن بحر
مهرازين حقّه گوهر به تامل بردار
48-پاكان ستم زدورفلك بيشتركشند
گندم چو پاك شد،خورد زخم آسيا
49-جست آب راسكندر وشدخضركامياب
روزي به قسمت است نه به كوشش درين سرا
50-درمرگ،غفلت توسرايت نمي كند
پرواي سرمه نيست صداي رحيل را
51-شبنم زباغبان نكشد منّت وصال
معشوق دركنار بود پاك ديده را
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت: 10:00
می گویند امید داشته باش،
می گویند حوصله کن
می گویند صبور باش
می گوینددرست میشود ،زمان میبرد
ولی هیچکدام از این جملات ویا وعده ها مرا آرام نمی کند چراکه ابرها را نامشروع باردار کرده اند وآسمان پر شده از جیغ های بنفشی که زمین را هر لحظه ناآرام تر میکند
من آرامش میخواهم، نصیحت نکنید مرا
جواد محمدی . آذر
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 26 بهمن 1394 ساعت: 21:01
افتادن درد دارد،زخم دارد ولی خوب میشود
گرچه نه هر زخمی همه زخم ها خوب نمیشوند
تو از دماغ فیل افتاده بودی
زخم هایش درمان شد
ولی من از چشم تو افتادم
و زخم هایش هنوز پابرجاست
ارتفاع چشمانت خیلی زیاد بود خیلی
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 26 بهمن 1394 ساعت: 3:00
_______/_/_...
کمی با طوع خورشید
بیا و با طبیعت همراه شو
کمی با صدای امواج کنار ساحل روی شنهای داغ و خیس...
کمی با صدای بلبل خرما همراه شو ، میخواند عمیق...
کمی باصدای عقاب
میان کوهستان همراه شو که بر اوج میخواند و بر موج باد سوار است ...
کمی با صدای رودخانه ها
...
کمی با خدا راز و نیاز کن ، شاید کمی بعد فرصتی نباشد!
با خدا همراه شو
و زمزمه کن
اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن
صَلَواتُکَ علَيهِ و عَلي آبائِهِ
فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ
وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناًحَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً
وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلااللّهُمَّ صَلِّ علي مُحَمَّدْ وَ آلِ مُحَمَّدْ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ
يا اللَّهُ يا رَحمنُ يا رحيمُ يا مُقَلِّبَ القُلُوبِ ثبِّت قَلبِي عَلي دِينکَ
التماس دعا
مرتضی دوره گرد(هیوا)
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 25 بهمن 1394 ساعت: 23:03
مثل نیلوفری که سینه اش آرام روی آب می خزذ، بغضی مدام در جان واژه های من جاری است.
وقتی دلتنگ می شوم هیچ آغوشی پناهم نمی دهد و تمام آیینه ها رو از من بر می گردانند!
در ردیف سایه ی دیوارهای استخوانی پر از شبح، خفته ام که هر لحظه بر تلاطم درونی ام می افزایند.
. . .
چرا شعر، در بستر خشکیده ی جانم تشنه تر، جان می سپارد؟
چرا شعله های گل در دلم زبانه نمی کشند؟
چرا وقتی بهمن سقوط می کند، فقط آرامش مرا می برد؟
. . .
اگر روزی چنگ دلم ناله سر دهد:
پر از لرزه های تنومند دلهره، ترس، خشم و فعان است.
. . .
کدام جان را سراغ دارید، روزی هزاران حرف گفته و ناگفته به شیوه ی شعر، او را بخراشد؟
مگر" یک دل" چقدر گنجایش دارد؟
.
من:
بنده ی طبع بر آشفته ام نمی شوم، چون در خواب های تیره ام، شعله ی رخ تو پریده است!
-ای شعر نو-
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 25 بهمن 1394 ساعت: 23:03
جز عشق ترانهای در این دفتر نیست
وقتی قطار رباعی به ایستگاه شمال و شهر زیبای بابل میرسد زنی با تمامقد مهربانی به میزبانیاش میآید و او را با تمام احساس در کنار دریا به آغوش میکشد دریایی که همواره صدای تلاطم امواجش مصرعهای زیبایی رباعی را در هم نوردیده است.
یکخانه به وسعت دو دنیا هستی
یک واژه و بی حدود معنا هستی
هنگامه طلوع خورشید صبحگاهی به سراغ رباعیات کتاب «پروانه دلش به عشق عادت دارد» میرویم و با نگاهی انتقادی آنها را بازمیکاویم. رباعیات صدیقه محمد جانی لبریز از احساس و عاطفه و عنصر خیال و موسیقی درونی هستند. به همین دلیل از قابلیت زمزمه پذیری بالایی برخوردارند و میتوان آنها را بارها خواند و از تکرارشان خسته و دلگیر نشد. این یک مزیّت است برای شاعری جوان است که گام در راهی نهاده که در ارتباط مستقیم با عامهی مردم قرار خواهد داشت. او وزن و قافیه و سایر موارد شعر کلاسیک را به خوبی میشناسد و درک کرده است و میداند که چگونه از پسکار بر بیاید یعنی حرفش را طوری بزند که هم شاعرانه باشد و هم زیبا و جذاب و زمزمه پذیر.
در متن منی ؛ حاشیهای دیگر نیست
بیحاشیه قصهام ملال آور نیست
هر لحظۀ من سپید مشقی از توست
جز عشق ترانهای در این دفتر نیست
صدیقه (نسیم) محمد جانی همواره سعی میکند از کلمات و واژگانی اصیل استفاده کند که سابقه و زمینهای در شعر کلاسیک فارسی دارند تا در آن ساخت کلاسیکی که برگزیده است، خوب جا بیفتند و مخاطب احساس نکند که یک وصلهی ناجور هستند. این کار با توجه به زبان رباعیات که بین شعر کلاسیک و امروز در نوسان هستند، گاهی میتواند مشکل ساز بشود اگرچه این موارد بسیار اندک هستند و او توانسته شعرش را از این عارضه حفظ کند دیگر اینکه سادگی و روانی در شعر او بهگونهای است که از اشعار میتوان چندین برداشت عارفانه و عاشقانه داشت؛ یعنی لایههای معنایی زیرین شعرش ژرف و عمیق است و گاهی میبینیم که در سطح حرکت میکند و با این کار شاعر خواسته است به راحتی و در قالبی آهنگین و زیبا، حرفهایش را بنویسد این مسئله را میتوانیم محصول شناخت و پختگی و تجربهی شاعرانهی او بدانیم اگرچه او ذاتاً شاعر است و مثل آب خوردن، رباعیات پر از احساس و عاطفه و موسیقی و آهنگ میسراید و این وجه بارز اوست. نظیر رباعی زیر...
دل در تب و تاب انقلابی شدن است
سرخ است ولی در پی آبی شدن است
شبهای سکوت اگرچه طولانی و سرد
ماهیت عشق، آفتابی شدن است
البته در وجه دیگر که همان عمق و لایههای معنایی و ژرفای اشعارش میباشد، باید منتظر رشد و شکوفایی او در آیندهای نزدیک باشیم؛ اگرچه در بسیاری موارد، به این وجه نزدیک شده و رباعیاتی زیبا و جذابی سروده است. نظیر رباعی زیر ...
این خاک پر از جوانههای سخن است
در هر طرفش پرندهای نغمه زن است
فرصت بدهیم تا معطر بشوند
تقدیر تمام غنچهها،گل شدن است
از نکات بارز این رباعیات میتوان کاربرد وسیع آرایههای آدبی و تشبیهات زیبای شعری،توجه ویژه به مظاهر طبیعت و مسائل انسانی و اجتماعی نام برد به خاطر گستره واژگانی که شاعر به کار میبرد تنوع ادبی و موضوعی در رباعیات این مجموعه نفیس بوجود میآورد و همین یک امتیاز مثبت برای این کتاب به حساب میآید چرا که سببساز تنوع در موضوعات رباعیات شده است.
در طول خوانش اشعار میتوان دریافت شاعر از نوعی دوری رنج میبرد و هنگامه حضورش در بارگاه حق و دیدارش با بزرگان معرفت از این درد رها میگردد و همین سببساز سرایش اشعار آیینی بسیار زیبا میشود. در این خصوص میتوان گفت: هنگامه رسیدن شاعر به معبود خویش است که عشق با تمام جوانبش در شعر او ظهور مییابد. نظیر رباعی زیر که نمونه بی همتای بلوغ شعری شاعر در این مجموعه است.
آن منتظر کبیر برمیگردد
یک جمعۀ بینظیر برمیگردد
با سیصد و سیزده نفر اقیانوس
با عشق به این کویر برمیگردد
اما مهمترین نکته ظهور خلق و سرایش چنین اشعاری تحول ذهنیت شاعر است که مسیر درست را برای بیان احساسات و دیدگاهش در مییابد که یافتن این نکته در توسل شاعر به اشعار آیینی است که نیمی از پرده سخن شاعر را در این کتاب در برمیگیرد اما نیم دیگر را میتوان در سرایش اشعار عاشقانه شاعر دریافت. محمدجانی با خلوص تمام عشق را به تصویر میکشد. شاعر همواره در جایجای سطور شعرش بیپرواست. رباعیات به واسطه محتوا گرا بودن دارای چند بُعد هستند که همین امتیاز مثبتی است برای شاعر با اینهمه تأثیر اندیشه و تفکر زنان و پستمدرنیسم را در شاعر نمیتوان نادیده گرفت آنگاه که چون خیام فلسفه خلقت انسان را میسراید. نظیر رباعی زیر که بعد فلسفی زندگی انسان را به چالش میکشد...
بر خاک به ذکر «ربنا» افتادیم
انگار که بر عرش خدا افتادیم
یک چاه عمیق شد پر از عقرب و مار
آن نقطه که از خدا ، جدا افتادیم
به هرحال رباعیات صدیقه محمدجانی بخشی از ادبیات و شعر مازندران و شعر زنان جامعه شهر زیبای بابل هستند که میتوانند برای خودشان جایگاهی بیابند یا حداقل مقدمهای برای ماندگاری این شاعر جوان و خوش آتیه باشند. چراکه شاعران اندکی هستند که در مازندران به این قالب توجه کردهاند یا اگر هم اثری دارند، هنوز به چاپ نسپردهاند. با آرزوی رشد و تکامل شاعرانگی در زبان و بیان او!
لازم به ذکر است بدانیم کتاب پروانه دلش به عشق عادت دارد با تیراژ 1000 نسخه از سوی انتشارات اِریترین اواسط اسفندماه 94 وارد بازار کتاب خواهد شد. سخن کوتاه کنیم و برای آشنایی بیشتر با این شاعر جوان و سرزنده و سبک شعریاش چند رباعی را با هم بخوانیم...
***
بین من و تو فکر غلط فاصله بود
با هم بودیم و خط به خط فاصله بود
یکرنگ نبود آسمانت با من
یک پنجره بین ما فقط فاصله بود
***
هر چند که رنگین پر و خوشآوازید
در بازی روزگار، بد میبازید
با این همه میلِ دلبری، جلوهگری
دارید برای خود قفس میسازید
***
چندی است که در فاصله میفرسایم
از فاصله میکاهم و میافزایم
حالا که به «خود» آمدهام از غربت
آرام به خود بخوان مرا ؛ میآیم!
***
رفتی و اسیر خوش خیالی شدهام
سرسبز در اوج خشکسالی شدهام
دریایی و جنگلی به پایت شد سبز
من نیز نسیم آن حوالی شدهام
جلال صابری نژاد /اندیمشک / 24 بهمن ماه 1394
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 25 بهمن 1394 ساعت: 10:28
بازین العابدین محب علی در«تنم به قامت تواشتیاق پیچک داشت »
_______________________________________________xadxadxadxadxadxadxadxadxadxadxadxad_______
«تنم به قامت تواشتیاق پیچک داشت » چهارمین اثربعدازسه کتاب ( بابغض چندساله - درمعبرفصول- ذات بی مرگ شعرهای سپید) ازمحب علی است که در110 صفحه و 98 غزل توسط انتشارات رهام البرز دراوایل سال 94 به چاپ رسیده است .
ویژگی بارزآثارمحب علی پایبندی به قالب غزل و کارکردن بااوزان طولانی و سخت و موفقیت درآنهاست .علاوه براین قافیه ها هرگزشاعرراهدایت نمی کنندبلکه این شاعراست که کنترل حرکت قافیه هارادردست داردو آنهاراآنچنان خوب و خوش و درست به کارمی بنددکه کسی غیرازخودش توان جابه جایی و تغییرآنهاراندارد.
گاه ازساده ترین و ملموس ترین قافیه ها استفاده می کندو گاه به ضرورت مضمون جدیدترین و تازه ترینهارابه کارمی برد.
محتوای اشعارزین العابدین محب علی عاشقانه است و افق فکریش بسیاروسیع . فضاهابازو گسترده ،وتجربیات شاعرازطبیعت و محیط آنقدرزیاداست که لطافت کلامش را عصرصنعت و تکنولوژی ذره ای خشن نمی کندو هرواژه باظرافت و لطافت استفاده می شود
دایره واژگان شاعرجوان بسیاربالاست و تفکرواگراو عمیق ووسیعش رایاوری می کنند
ازصنایع ادبی و آرایه ها درهمه اشعارش می توان دیدن کرد.
درکناراین زیباییها مفاهیم دینی و فلسفی و روانشناسی هم بسیارچشمگیرند.
دراین تحلیل بنده اشعاری ازشاعرراکه در این فاکتورهاهستندذکرکرده ا م که امیدوارم توانسته باشم گوشه ای اززیباییهای آثاراین شاعرزیباقلم رانشان داده باشم :
چناس - تشبیه - استعاره - تضاد- ایهام - و تصاویرو ترکیبات بدیع - مفاهم فلسفی و دینی - مفاهیم روانشناسی - تاثیرعشق (اثر معشوق برعاشق )
______________________________________________________________________
1- جناس
ازسیرچشمهای توکی سیرمی شوم
پرکن مرادراین قفس ازآفتاب و پر(78)
____________________
همیشه همسفرابرمی شدم باتو
سفیرچشم توباخویش بادبادک داشت (26)
___________________
درسینه کوه بغضم بانعره هاباسرانگشت
آن رازرامی خروشم نام ترامی خراشم (79)
____________________
تسکین نخواهدیافت باهرمهرو هرمرهم
من ازتوبایدپیش ازاینهارخت می بستم (38)
_______________________________________________________________________
2-تضاد:
اگرترابه تمامی شودکه بگزینم
دراین جهنم جبراختیارهم زیباست
__________________
درامتحان توبانوقبول ،مردودم
ولی کسی که تراآفریدمن بودم (67)
__________________
خوشم به وعده ووهمی بگواگربه دروغ
فقط بگوپس ازاین دیرزودمی آیی(83)
________________
دردشت لوت سینه ام یادت شمالی بود
چشمان تودربیشه شیران غزالی بود(89)
___________________
دربرکه های آبی و دردشت سبزتو
اینجاست منتهی به سکون می شودسفر(78)
____________________
پنهان شدم درسکوتم باراززیبایی ازتو
این رازدارسخن چین شعراست اگرکرده فاشم (79)
_______________________________________________________________________
3- واج آرایی
س- سوی گل سرخت سرازیرند پروانه های حسم ازهرسو(59)
ش و خ - این شعله های خواهش خامم ببخش اگر(77)
چ و ک- چقدرحنجره ام بغض یک چکاوک داشت (26)
_______________________________________________________________________
4-تصاویربدیع و زیبا(6)
توبارازگلهای وحشی شبی
رسیدی که بی اختیارم کنی
...
ربودی ازآن مرگ دنباله دار
مراتاچنین سنگسارم کنی
...
بگوچندطوفان دوام آورم
که آغوش خودراحصارم کنی
__________________
به توحسادت گلهای باغ دیدن داشت (6)
شبی که ازتن یاست شکوفه بوکردم
______________________
تودرمیان من و خودهمیشه سدبودی(14)
عبورازدل سنگ می توان آیا؟
_______________________
به احترام غروبم ستاره ای بفرست
طلوع مشرقی ام کهکشانی زیبا .
______________________
رسیده اندبه این سینه رودهای جهان (24)
کنون به سوی توجاری است اصل دریایم
_______________________
به جزتوباهمه باغ کاکتوسی بود(26اسم کتاب )
تنم به قامت تواشتیاق پیچک داشت *
_______________________
مرابه جشن شبی بی ستاره روشن برد
زنی که برتن خودازستاره پولک داشت
_________________________
همیشه همسفرابرمی شدم باتو
سفیرچشم توباخویش بادبادک داشت
________________________
من دراعماق تارشبهای دلتنگم ترارصدکردم (30)
چشمهای ستاره انگیزت کشف یک عمرجستجویم بود
_________________________________
خورشیدمانده پشت درکوه منتظر(35)
فرصت به شرح تاب و تب این شبانه نیست .
_____________________________
بیابه جرات یک راه قلعه کوهی (42)
سری بزن به من این خانه پرازغولم .
__________________________
جمعیت دلم به هوای تو برپایتخت عقل هجوم آورد(54)
چشم تواتفاق بزرگی بوددرانقلاب این دل عصیانی
____________________________
چشم توبودآری پاداش شاعری که (55)
درعمق معدن شب اوکاشف سحربود
____________________________
توبه اندازه عمرگل سنگی درباد(64)
به تماشای دل این آتش خاموش بیا
________________________
یخ وجودمرابابرهنه ای پوشاند(71)
به قطب شرم من آورد آفتابت را
_________________________
پروانگی همیشه سرانجام کرم نیست (77)
بی نقشه کوره راه به مقصدنمی رسد.
_______________________________________________________________________
5-اشاره ها (شعر10)
گدشتم ازدل آتش کنارابراهیم
گرفت آتش عشقت ولی ه جان این ار
..
نیامدی و نرفتم درون کشتی نوح
هلاک روی توشدمردتخته پاره سوار
...
به یادچشم توازرودنیل گذشتم
گشوده بودبه موسی دری به صحن هار
..
درآن زمانه که عیسی به مرده جان می داد
شکوه یادتو جان مراسپردبه دار
_______________________________________________________________________
6- اثرعشق :
ای جفت دورمانده دریایی این برکه رابرای تومی گریم (73)
تاعازهای وحشی روحم راباخنده ای دوباره بشورانی .
..............
کم می شوم غزل به غزل ازخودبی خودنبوداین همه تنهایی
هرباریدت ازدل من ردشدازمن کسی گرفت به قربانی
______________________________
آیافراموشی مراهم می بردتاخلوت غارم (73)
درانتظارت چندقرنی هست بیمارم
......
آیاغزل باحسن توهمسنگ خواهدبود
ای کاش درشان تو می شدتحفه ای آرم .
__________________________
_به کوه و جنگل و گل نشانم داد(76)
وباغریزه پروانه آشنایم کرد.
________________
هنوزراه خیالم به چشم توبازاست (83)
درانسدادهمین قلعه معمایی
.....
..تویوسفانه بپرهیزازمن و بگذار
مرابه کوره این خواهش زلیخایی
__________________________
توای محبوبه آیینه هاو آبهادریاب(85)
کسی مانندمن رادرمیان جمع خواهانت
_________________________
به قدرنقطه اگرقسمت دلم باشی(87)
هزارصفحه غزل عاشقانه می بارم
________________________
تویی بهانه سلولهای معتادم (92)
تورابه نام نفس حمل می کندخونم
________________________________________________________________________
7- ترکیبات بدیع و زیبا
چشم ستارره آذین - مرگ دنباله دار- نمازشعر- صحن بهار- آینه باران - اقیانوس رویا- سفیرچشم - گله های پروانه - چشم ستاره انگیز- ابرنگاه - طلسم فاصله - ترنم گلبوسه - قوی عشق - صدف سینه - تیغ دوری - عطرجاری شعر- جان شعر- تکرارسعدیانه - جهنم تاریخ درد- زراعت غمگین - شعرنگاه - رسول بهاران - جمعیت دل- پایتخت عقل - غازوحشی روح - معدن شب- کاشف سحر- پروانه های حس خاک فترت عشق - وارث تاج غزل بانو- کدورت بهتن - مشک خواهش - یخ وجود- قطب شرم - تنگ تنگ سینه - خلیج قلب - تنگه چشم - کوره خواهش زلیخایی - پادشاه عشق - سرزمین هنر- دشت لوت سینه - غرورقارون - نگارخانه سینه - سلولهای معتادو ......
________________________________________________________________________
8-مفاهیم فلسفی و مذهبی
اصول عشق - جبرواختیار- عروج رویا- وضو-تسلیم - تقدیر- شیطان - انکار- رازونیاز- شب ظهوری- سرنوشت - عقل - اجل - طاعت - منطق - دین - غریزه - ذات - جاویدان - جان - گناه - معجز- عذاب - مقدر- پوچ - عقل سرخ - کفر- نفس و جان - خالق - اصل - سرشت - آفرینش - کشف و شهود- سرچشمه- رسالت - قیاس - ناصواب - هجرت - شب قدر- زاهد عاقل - ناجی - انتظار- اهورایی - قدیس- گوهر- سیرت - کمال - روح - برزخ - عروج - وحی - آفرید- معبود- موعود- الهام - تعبیر- عقل سبز- جنون سرخ - چرایی - تسلسل - عالم - جهالت - اسرار- عدم - فنا- دوزخ - عذاب - متحان - عبادت - معومیت - کفر- نعمت - حرام و ....
_________________________________________________________________________
9 مفاهیم روانشناختی
- عاطفه - جنون- صبوری- رویا- غمگین - نوازش - بی قراری- غم - غرور- تحقیر- امید- تمنا - حس -ضمر- هراس - نفس - بلوغ - هوش - لبخند- مهر- سرشت - ارامش - ارزو- شیدایی - هوس - دوراهی - هیجان - ساده - صدات - جاذبه - دیراشنا- پختگی - بی تاب - خیالبافی - انگیزه - ارام - دلتنگ - غریزه - شوروشوق - و ....
_________________________________________________________________________
مریم شجاعی
بهمن94
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 25 بهمن 1394 ساعت: 10:28
من دلتنگم
آری دلتنگ، برای همه ی چیزهای خوبی که دیگر نیستند.
برای قصه های مادربزرگ که همیشه کلاغش خوشحال بود.
برای حرف های معلم پرورشی ام که می پرسید آرزویت چیست ؟ میخواهی چکاره شوی؟
برای باران هایی که وسط تابستان می آمد و پدرم را ذق مرگ میکرد.
برای سیزده بدر هایی که به چهارشنبه ختم می شد و زمان میخرید برای پرکردن پیک نوروزی ام .
برای جریمه های طولانی ام. بازی های کودکانه ام .حرف های بچگانه ام
برای بادکنک هایی که از عروسی همسایمان کش میرفتم.
برای تیروکمان هایی که تولیدی خودم بودند.
برای نگاه معصومانه ام سر سفره تا من از گوشت سهم بیشتری داشته باشم.
برای آب بازیهایی که در حیاط با مادرم ، پدرم، خواهر وبرادرم میکردم
برای همه ی آنها دلتنگم
شاید باورتان نشود من حتی برای مارمولک های دیوار سیمانیمان که شب را برایم ترسناک میکرد هم دلتنگم
وحال اینهمه دلتنگی روی دستم مانده است .
و وقتی خوب نگاه میکنم ،میبینم ناله های دیروزمان ای کاش هایی شده اند که دیگر غیر قابل بازگشتند وحال امروز هم موضوعی است برای فردا
بیایید برای امروزمان دلتنگ باشیم یا نه دیر است برای همین لحظه ای که گذشت
زیرا به قول شاعر چه زود دیر میشود.
جواد محمدی.آذر
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 25 بهمن 1394 ساعت: 10:28
نقطه آغازِ جنگ مرز ميان شب و روز ، ميدانِ نبرد كاغذسپيد، ساعت بر دستِ چپ ، لشكر كلمات در ذهنِ من، جوهر و قلم در حال بستن منجنيق سياه رنگ ، سكوتي روانخراش همه ميدان را فراگرفته بود و دوباره اختلاف حاصل جمع يك جنگ بود، دستور حمله باز از بالاي گودال لشگر واژگان بدين شرح اعلام شد، خدا براي آغاز كافيست؟ گلوله اول از منجنيق جوهري بر نقطه اي بزرگ ، جيغ بلندِ سكوت و همهمه خاطراتِ لعنتي ، پيروزِ ميدانِ زندگي. لشگريان من مارگون شروع به تسخير ميدانِ كاغذي كردند و با تمام سحرو جادوهاي قلعه احساسات خوشحال حركت ميكردند و با قدرت جلو ميرفتند ناگهان خود را درگير باتلاقي سپيد ديدند كه راهي براي خروج نداشت و تا ساليان سال و مرگ فرزندِ ١٣ از خاندانِ دفتر خاطرات ردپاشان بجا ماند، وقتي حق چيزيست كه به نفع طرفين باشد و تمام جنگ ها سه طرف مبارزه داشته باشد نتيجه همان برگه ١٣ ميشود.چطور؟ قلم پيروز بود چون سياه كرده بود ونه ذهنِ من بي او قدرت داشت و نه كاغذ در حد او قدرت داشت، كاغذ نيز پيروز بود چون با سياست سكوت فقط ايستاد چرا كه سپيدي بي نقش و نگار مانند تن جنگجويي سالم است و در عين حال هميشه ميدان بيشتر از لشگريان زنده مي ماند، و ذهن من پيروز بود چون از هيچ برگ ١٣ خاطرات راآفريد، و در انتها خواب را قبل از بيداري به غنيمت ميانِ خودمان تقسيم كرديم، به همين سادگي تو خود خدايي اما فقط در ميدان كاغذي...
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : شنبه 24 بهمن 1394 ساعت: 9:45
زمستان نیز نیمه خویش را گذرانید، صدای بهار را می توان به آرامی از پرندگان دربند شنید که غربت را فریاد می کنند. به راستی که تنهایان این زمستان، غریب ترین این فریاد کشانانند.
در محراب مرا روشن کری در تاریک ترینِ شبها، افسوس که من خود روشنایی بودم و او در تمنای آفتاب ذره ذره آب شدنم را به تماشا نشستی.
و گفتی که پایان ما رسیده، باورم نشد، آخر هرچه اندیشیدم، شروع مان یادم نیامد. راستی کی بود؟
تو اما بدان آسمان گرگ و میش شده و کمی دیگر آفتابت را خواهی دید،با نشان استجابت دعای تو، پایان من فرا می رسد. و باور کن، پایان من "پایان" است قسم به اشک های فراری از شعله رو به زوالم و قسم به پروانه ای که در باد رقصید. درست که تو مرا برای آرزویت روشن کردی ولی هر چه باشد "مرا بی تو سببی نیستی"و چه خام خیالی بود از عشق در خود گداختن. شب دیگر که در تمنای آفتاب ماندی، دیگر مرا نخواهی یافت. شاید آن وقت دلت کمی بگیرد و شاید با خود بگویی "کاش شمعی داشتم از برای آفتاب" و شب دگر هم و باز هم وباز و کاش می دانستی قرار آفتاب به ماندن نیست اگر مهتاب را دیده بودی. افسوس که نخواهی فهمید که من شمع دل ماندنی بودم اگر می خواستی.
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : شنبه 24 بهمن 1394 ساعت: 4:04
" رؤیای پنهانی "
می توانم هزار سال کنار اشکهایت بوسه هایت را پیوسته در سکوتی مکرر پنهان کنم. فاصله ها را فرسوده شوم و در نهایتِ لبهایت دعای باران را چکمه هایت را بپوشم. می توانم هزار سال بی آنکه تمسخرها را باور کنم حماقتهایشان را درک کنم تا تازیانه های تنت را به میهمانی تنهایی هایم ببرم. می توانم شمعی بیافروزم تا ابرهای سیاه این شب سیاه افزا را روشن کنم، تنها بخاطر تو، تا قربانی سیاهی چشمهایت نباشی.
سه روز پس از رفتن ات مادرت پشت تلفن گفت که می توانی برگردی. نیازی نیست در یک شهر غریب بخاطر درس تنهایی بکشی. پدر پیر بود و لای ریشش زنگاری از پدرهایش، او نمی خواست دور از خانه باشی. حتی آجرهای خانه هم راضی به رفتن ات نبودند. اما رفتی چون نمی دانستی چه باید بکنی. رفتی تا حقیقت درونت را برای خود آشکار کنی، چیزی برای نگه داشتن تو وجود نداشت. خیابانها و سازه ها را با تمام غربتشان به عنوان بخشی از زندگی ات پذیرفتی. مسافر شب بودی اما رهایی خوداتکایی فراتر از تمام یأس¬هایت ترا برای تصمیم ات قاطع تر می ساخت. هر چه بود روزهای سخت پاییزی تمام شد والفتی نو با شرایط پیدا کردی. اما سالی نگذشت که شنیدی پدر پیرت بیمار و زمین گیر شده است. در یک روز داغ در حالی که درختهای گرمازده در صفی منظم از مقابل شیشه قطار رد می شدند مسافر خانه شدی تا پدر پیر را قبل از اینکه نشناسدت ببینی. به خانه رسیدی. کوچه پر از همهمه پوشالی بچه هایی بود که غریو بازیشان گوش دیوارهای کج و گِلی خانه ها را کر می کرد. از میان خطهای سفیدی گذشتی که روزی صفحه زندگی تو بود، وقتی با یک پا می پریدی و نگاه محبت آمیز پسر همسایه که می خواست سنگت همیشه در خانه ای که تو می خواهی باشد. از پنجره های مشرف به کوچه تنگ صدای پچ پچ زنانی می آمد که نمی شد فهمید از خیانت کسی سخن می گویند یا زندگی و فخر دیگری. در خانه را که گشودی درخت توت که دیگر میوه ای نداشت مقابلت خشک و بی روح ایستاده بود و نگاهت را برای داشتن آرزویی دیرپا در خود جذب کرد که لحظاتی در را نبسته به شاخه هایش و تنه اش خیره شدی که روزگاری برای یادگاری زخم اش می کردی. چقدر پیر شده بود، فکر می کردی هر چه که گذاشته ای و رفته ای هنگام بازآمدن نیز به همانگونه خواهند بود. حوض نیلی رنگ که آب تنی ات به دور از چشم پدر و مادر را به خاطرت می آورد پر از جلبک بود و گل آلود. قبل از مرگ پدر، خانه انگار مرده بود.
دهلیزِ تاریک و تنگ بوی روغن و پیاز و سبزی خشک شده می داد. در سکوت عمیق خانه، صدای سرفه های خشک کسی می آمد. این صدا هرگز در این خانه نبود. مادر در حالی که سینی به دست داشت متوجه شد که در قاب در ایستاده ای و به او و به پدر که نحیف تر از همیشه در بستر دراز کشیده بود نظاره می کردی. در آغوشت گرفت و با چشمانی پر از اشک ترا می بوسید اما نگاه تو همچنان بر چشمان بسته پدر گره خورده بود. کنارش نشستی و او سرد، مثل همیشه سرد نگاهت می کرد. آن روزها مرگ بر خانه سایه افکنده بود و تو به ابهامی دور فرو می رفتی. چند روز، نمی دانی، شاید یک هفته و شاید بیشتر در خانه بودی و روز به روز دورتر می شدی. عذاب آور بود و تحمل نداشتی. تیک تاک ساعتهای کهنه که صدای وارث مادرت شدن بود آزارت می داد. تصمیم به برگشت گرفتی، نگاه پدر یخ بست و مادر می خواست منصرفت کند. گفت که دیگر پدر پولی برای مخارج سفر و تحصیل ات ندارد، نمی توانی ادامه دهی. چشمهای رنجور و سرخ مادر بیشتر از هر چیزی آزارت می داد و نمی توانستی بگویی که دیدن چشمهایت، این چشمهای معصومانه گناهکارت را نمی توانم ادامه دهم. رفتن، تنها چیزیست که می توانم ادامه دهم.
صفوف درختهای گرمازده در مقابل پنجره قطار باز آغاز شد اما این بار همه آنان درختهای توت بودند که خشک و بی روح نگاهت می کردند و ترا برای مقصدی تکراری بدرقه می کردند. به راستی در آن روزها به چه می اندیشیدی؟! رسیدی و دیدی که هم اتاقی هایت همه جا را در دود پیچیده اند. رقص، زمان ترا حل نمی کرد، دود، فرسایشِ ترا محو نمی ساخت، صدا بغض ات را همراهی نمی کرد. اتاق ات را قفل کردی و چشمهایت را مثل چشمهای پدر فروبستی. بی پول، تنها، و خانه ای که باید عوض می کردی. چه بایست می کردی جز به دست گرفتن روزنامه هایی که همه خواهان تو بودند! چقدر مراجعات حضوری و چقدر ملاقات غیرضروری. همه چیز بود، اگر چه نصف اما بهتر از هیچ. باید باز می گشتی دنبال کاری که تو نباشی. هزینه ها سربه فلک داشت و روز به روز اوج می گرفت به موازات سقوط داشته های تو. باید کاری می کردی، دیگر خانه جای ماندن نبود و پاییز کم کم می رسید. بادهایش موهایت را روی صورت ات می پراکند و روی نیمکت، روبرویت آویزان از درختهای سرو حلقه طناب را بر گردنت تنگ تر احساس می کردی. پسر فال فروشی مقابل ات می خواست به تو فالی بفروشد، چقدر شبیه دوست کودکی ات بود. در فکر فرو رفتی و نفهمیدی که کی فال فروش رفت. شبها در زندان اتاق ات صبح می کردی و روزها را در پی کار و پول. انتها همیشه احساسی دارد که بر همه چیز فائق می آید، احساس بی حسی. تو ناچار به بهترین جایی که می شد رفت رفتی و از فردایش کارت آغاز شد. در پاییز به خانه جدیدی رفتی و به تحصیل ات همچنان ادامه دادی. حال پدر وخیم تر می شد و مادر دلواپس تر. سخت بود اما کنار می آمدی. برگها خشک و بی روح به زمین می ریختند و فصلها بیهوده شده بودند تو دیگر بی تفاوت بودی. بی تفاوت به رنگها و شکلها شدی. در دیدگان ات درختهای توت بودند که خشک و بی روح برگهایشان را می ریختند.
تو تنها بودی در میان واژه هایی که از مرده های ذهن ات می شنیدی. همان روزها، که سرد و برفی بود رئیس شرکتی که در آن کار می کردی عذر ات را خواست. در این چند ماه تمام وظایفت را انجام داده بودی، شاید انتظارات را برآورده نساختی. خسته کنار یک درخت توت که شاخه هایش سنگین از برف بود نشستی و خشک و بی روح به آن خیره شدی. نمی دانم در چه فکری بودی، شاید در اندیشه بازگشت بودی. می توانستی مثل مادرت سالها مثل یک تعریف زندگی کنی، یا مانند پدرت الگویی را بپذیری. عاشق پسر نزدیک ترین همسایه شوی و فرزندان تکراری بزایی. درخت توت را دوباره آب دهی و کنار حوض نیلی حیاط به آب تنی های پنهانی در بعدازظهرهای داغ بیاندیشی. می توانستی عروس مصنوعی کوچه کاه گلی باشی و مادروار زندگی ات را سپری کنی. اما راهت را بی بازگشت آغاز کرده بودی و می خواستی فقط ادامه دهی. آخرین اسکناس های باقیمانده را شمردی، آنقدر بود که مدتی با آن سر کنی ولی u200du200dپشتوانه ای نداشتی، پشت ات سرد از بی تکیه گاهی های تمام عمرت بود. نگاه بی درد عابران کم تعداد دیگر برایت اهمیتی نداشت. آنان می دیدند که کسی زیر برف روی نیمکت روبروی یک درخت توت پیر نشسته و دستهای بی کینه اش تمام دارایی اش را مچاله اش کرده است. یاد جمله ای از یک دوست قدیمی افتادی که می گفت: "مي توان براي خواستن از دست داد." چه روزهایی با هم داشتید. یاد پرسه های پنهانی پنجشنبه بعد از ظهر که روی برفها قدم زنان می رفتید و حسرت یک بستنی در روزهای داغ تابستانی روی نیمکت یک پارک یا پیاده رو فارغ از نگاه مادر را روی برفها می کاشتی. چقدر دوست داشتید که یک پنجشنبه بی انتها داشته باشید ولی افسوس که ثانیه شمار پنجشنبه ها به گردای زمان مقید نبود و به جای سپری شدن می افتاد. از آرزوهایش می گفت و اینکه می خواهد بهترین ها را داشته باشد، از پسرعمویش که عاشقش بود و حتی از رابطه پنهانی پدرش با کسی که نمی شناخت. مادرت همیشه می گفت که با او دوستی نکنی اما او بهترین دوست تو بود، ترا می فهمید و حرفهایش برایت دلچسب بود. پاییز دو سال پیش با پسرعمویش ازدواج کرد و کم کم روابطش با تو کم و کم تر شد و تو فهمیدی که گاهی فاصله هم شریک تنهایی ات می شود. تنها ریشه تو در شهر زادگاه ات هم با مفهوم ناپخته زوجیت بریده شد.
هر چه بود تو تحمل کردی، ایستادی، پس نکشیدی، با شب گریه ها انس گرفتی و با عشقی مجهول که در دل زبانه می کشید ساختی. بر مشکلات بی آنکه حل شوند افزوده تر می شد اما دلیلی به نگریستن به راه آمده وجود نداشت. حتی باورهایت هم اعتباری برای بقا نداشتند. یک روز صبح که آخرین برگهای پاییزی از درختان نیمه عریان به زیر می افتادند مادرت زنگ زد. گفت که پدرت چشمانش را برای طلوع آخرین صبح پاییز بسته است. گریه هایش از پشت تلفن و تو که نمی دانستی چه بگویی. سدی میان چشمانت بود که نمی گذاشت اشکهایت سرازیر شوند. پدر با همه سردی اش چقدر برای باور کردن رفتنش گرم بود و در آن لحظه به معنای واقعی بی پدر بودن را درک کردی. همان روز سمت خانه راه افتادی، پارسال برای عیادت رفتی و این بار برای خاکسپاری. درختها این بار نه گرمازده بلکه خجل از عریانی در عبور از شیشه قطار شتاب می کردند. کوچه پر از پارچه های سیاه بود و چشمهایت که سیاهیشان روی سیاهی این پارچه ها می لرزید. به خانه که رسیدی درخت توت هنوز نفس می کشید و خشک و بی روح مقابلت ایستاده بود. مادر با مویه ترا در آغوش گرفت و اشکهای تو بجای سرازیر شدن به درونت نشت می کرد. سینه ات طاقت سنگینی قلبت را نداشت و تپشهای عاصی اش تنها برای التیام زخم نبودن کافی بود. صورت پدرت را با خاک پنهان می کردند و شیون زنان تمام امیدها را به یأس فرا می خواند، او برای همیشه رفته بود و جز خاطره ای دور چیزی نماند. چند روز بعد مادرت را با عزایش تنها گذاشتی. دم رفتن گفت که نرو، بمان و با یکی از خواستگارانت ازدواج کن، پدرت را که غمگین و دلشکسته بدرقه کردی می خواهی مرا هم دق بدهی. چرا میخواهی آفت باشی؟ یکه و تنها که نمی دانم با که و چگونه سر می کنی، در آن شهر غریب چه می کنی. اهالی محل هزار جور حرف درآورده اند، هر کس هر جور که میخواهد چیزی می گوید، پدرت را این حرفها مثل سوهان تمام کرد، حالا نوبت من است؟" سکوت تنها داشته تو بود. یاد حرفی از پدر افتادی که پنهانی به مادرت گفته بود که آن پسر بهتر بود. راهی شدی با زخمهایی که درونت را می سوزاند. صفوف درختان دیگر منظم نبودند و در میان درختهایی که از شیشه قطار رد می شدند تاریکی پستوی خانه را می دیدی که دختر کوچکی از آن نگاه می کرد، می خواست مخفیانه آمدن از مدرسه را به پدر و مادرش اعلام کند. استکان چای مقابل پدر بود و تسبیح یشمی دانه درشت را با طمأنینه میان انگشتان کلفتش حرکت می داد و به مادرت که با چادر گلدار کرم رنگ که روی شانه اش افتاده بود حرف می زد. "- بزرگ کردن یک دختر سخت است. – قسمت همین بود. – آن روز گفتم که آن پسر بهتر بود. – همه چیز که دست ما نیست، خدا مهرش را به قلبمان انداخت. – بزرگ کردنش به کنار، تا شوهرش بدهی باید تمام حواست پیش او باشد. – دختری که در خانه شما بزرگ شود همانگونه که شما می خواهید می شود. – اگر پسر بود خیالم راحت تر بود. – شما تصور کنید که بچه خودمان است و خدا به ما یک دختر عطا کرده." درختها به شب می رفتند و هنوز تو به پستویی که دخترکی از آن نگاه می کرد خیره بودی. خشک و بی روح به درخت توت فکر می کردی که او همیشه می دانست و با تمام تلاشی که می کرد تا دوستت داشته باشد نمی توانست. هنگام برگشت دیدی که نگاه خشک و بی روح درخت توت در آب گل آلود حوض نیلی رنگ و جلبک بسته غرق می شد. می دیدم که در سیاهی چشمهایت نوری پشت ابرهای خاکستری پاییز قلبت را ناامیدانه می پایید.
فرشید پورحسن – پاییز 91 – از کتاب خاموش تر
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 23 بهمن 1394 ساعت: 23:10
شب در چشم های من است
به سیاهی چشم هایم نگاه کن.
روز در چشمان من است
به سفیدى چشمهاى من نگاه کن.
شب و روز در چشمان من است
به چشمان من نگاه کن.
پلک اگر فرو بندم
جهانى در ظلمات فرو خواهد رفت..
" مرحوم حسین پناهى"
شعر بالا به نظر نگارنده از سه بند شکل یافته.در عین اینکه می توان مستقل خواند و در عین مستقل بودن از یک ساختار منسجم به لحاظ محتوایی و فرم در پیوند یکدیگرند. از آرایه های ادبی تناقض که شاعر به کار برده از نقاط قوی ومهم شعر می باشد و به نظر نگارنده این تناقضات بار معنای شعر را به دوش خود میکشد.
ما هدفمان در اینجا خوانش پدیدار شناختى این سروده کوتاه هست و سعى بر این داریم که بدون اغراق و بزرگنمایى دست به واکاوى اجمالی این اثر بزنیم.
نکته اولى که در ذهن من ( نگارنده) تداعى کرد, تصویر سازى است که شاعر از واژه" چشم" گرفته و ارتباط با دنیاى بیرون خویش برقرار کرده و دنیاى خود( کره خاکى ش) با توجه به ان وسعتش در چشم که که جز از عناصر کوچک بدن انسان است، جاى مى دهد. همصامتى" ش" براى تاکید است که شاعرانه زیرکانه و هنرمندانه به کاربرده و باعث یک موسیقى درونى شده است و باعث پیوندهم اوایى " چشم" و" شب" مى شود.
تشبیه هات زیبا ى که شاعر شب و روز را به سیاهى و سفیدى چشم مى کندباعث زیباى دو چندان این شعر شده است. شاعر که از اوضاع و وضعیت محیط خود ناراضى است از لحن موکد " چشم" به کار مى برد تا احساسات ناراضایتى خود را اعلام بکند.
, در اینجا می توان به ان حدیث ( جمله) معروف علی بن ابیطالب (ع) اشاره کرد که فرمودند:
(( بین حق و باطل چهار انگشت فاصله هست)) اشاره به فاصله دو اجزای اصلی و مهم بدن یعنی : چشم و گوش".
شب با سیاهى و روز با سفیدى در ادبیات و اشعار بسیار ى از شاعران به کار برده شده است که این الفاظ محتواى متفاوتى داشتن. گاهى براى گریز از یک اتفاق ناگوار به شب پناه مى برند که سکوت هم جارى است. و یا بالعکس در روز اتفاق مى افتد. منظور از سیاهى مى تواند اوضاع و احوال ظلم و بدى باشد که در شب از سوى بدکاران و ظالمان اتفاق مى افتد .روز نشانه اش سفیدى است و معمولا به ظاهر " همه چیز ارام است!
شاعر چشمان خودش را مى بندد جهانى که از قبل براى خواننده خود ساخته است , در تاریکى فرو مى بندد. به نظر نگارند دو برداشت مى توان از این بند اخر کرد, اول اینکه وقتى چشم به اینگونه که شاعر طراحى کرده بود، بسته شود " مرگ" یک انسان به ذهن تداعى مى کند. دومین برداشتى که مى شود کرد, ما شنیده ایم و دیده ایم که در دنیاى خویش و وطن خویش به دیگران ظلم مى شود، حق شخصى را پایمال مى کنند و شخص بیننده نسبت به ان اتفاق بى تفاوت بوده و مى گویند که " چشم هایت" را ببند!! وقتى چشمها اینگونه بسته شود واضح هست که چگونه یک جامعه و یا یک دنیا در تاریکى فرو مى رود!
" محسن نوزعیم"
26/ 6/ 94
و من الله توفیق
و سپاس و خسته نباشید محضرمدیریت محترم استاد چگینی زاده گرامی برای تایید این نوشته های ناچیز.
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 23 بهمن 1394 ساعت: 23:10
باران که میبارد دلم خدا را میخواند و فکرهای قشنگ در ذهن آزادم رژه میروند .. راه میروم با زندگی و عطر پاک باران را با تمام وجودم حس میکنم .. چه لذتی دارد استشمام بوی رحمت خدا .. به خیال مشتاقم میزند باران انعکاس آواز زیبای خداست و شاید هم پیک رسان عشق خدا به بنده هاش .. زندگی به درک درست استفاده از لحظه هاست .. بیایید هوای خانه ها را ابری نکنیم .. دست دل را بگیریم و در کوچه های سبز زندگی با خیال های زیبا و شیرین قدم بزنیم و در خیابان بلند تنهایی این روزها عشق و مهر را به همدیگر چشمک بزنیم ... میشود وسط میدان بزرگ شهر از انسانیت و شاد زیستن پیانویی زیبا نواخت و همه را دور هم جمع کرد و سپس در کافه ای به رنگ بهار تمام غم های شهر را به ساعتی رقص و باهم بودن اجاره داد .. میشود یکروز تمام کودکان کار شهر را به بازی و خنده دعوت کرد و یک شب کنار بی خانمان های شهر خوابید تا عمق درد یک بی خانمان را حس کرد .. گاهی هم لازم است دوست داشتن را به دختر زیبای همسایه با صدای بلند وسط یک جمع قشنگ در یکروز آزاد چون ترانه ای دلنشین با آواز اهدا کرد تا به ارزش و احترام عشق در یک جامعه آرمانی و آزاد پی برد .. گاهی هم میشود به احترام تمام تولدها برای مسافران نیامده جشن تولد گرفت نه گرفتن مراسم مرگ برای مردگان در گور خوابیده .. میشود به احترام تمام باران ها از امروز درخت انسانیت را آبیاری کرد .. کاش برای همیشه با هم باشیم نه علیه هم ..
از دفتر : دل نوشته ها
نوشته ها : عبدالله خسروی ( پسرزاگرس)
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 23 بهمن 1394 ساعت: 10:34
گاهی باید سفر کرد ودور شد از جماعتی که فقط حرف میزنند گاهی هم باید ماند وتن داد به غصه هایی که برای رسیدن به تو سبقت گرفته اند شبیه یه قایق شکسته ای شده ام که نمیدانم دریا دستانش را پهن کرده تا من استراحت کنم یا دامی است تا مرا فروبرد چشمانم پراست از اشکی که اینبار برای خودم نمی ریزم برای تو میریزم خدا. آری برای تو که پیش فرشتگانت غرور کردی به آفرینش من وحال چه خجالت زده کردمت وهنوزم عاشقانه مراهمراهی میکنی . میبینی همانی ام که اشرف صدایم کردی وهرکس که غرور کرد را ازدرگاهت راندی چرا که عاشق بودی و برای عشقت از عرش تا فرش خرج میکردی حال ماندم وچند سوال مبهم و نقطه چین هایی که باهیچ گزینه ای پر نمیشود حتی با گزینه های روی میز فقط دلم که تنگ میشود کاغذ و قلمی برمیدارم و تکیه میدهم به پنجره ای که عنکبوتش هم برایم تاسف میخورد چه برسد که بخواهم اشرف باشم نمیدانم منظورت از امتحان در دنیا چه بود وچیست ولی باورکن سخت بود سوالاتت من هم که گواهی پزشکی داشتم آخر تازه به دنیا آمده بودم . به محض اینکه روی پاهایم ایستادم آدم های زیادی مرا زمینم زدند حال بزرگتر شدم وپرم از زخم هایی که درمانش سکوت است و همان پنجره واین قلم وکاغذ
راستی اگر بخواهم باز هم می توانم اشرف باشم.
جیم میم
24/5/93
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 23 بهمن 1394 ساعت: 10:34
نقد شعر هفتگی:
نقاشی
***
قلمي برگیر
از جنسِ انگشت سرو
پرِ آن
صد مژه ی شعله ور از نگاهِ عشق .
رنگِ سرخش ...
اشک چشم مادر
و سياهي
همه ازچشم اندازی به خلاء
در چشمِ جوانیم .
بوم هم سفید
از جنسِ گرسنگیِ محض ...
خفته درخاطره ی کودکِ آن سوی چراغ قرمزِ شهر .
حال ...
نقشي از پيچشِ بی حاصلِ انديشه
به مغزِ گوسفندانِ کر و لال بکش !
خواب را جاري کن
از کوه
تا ساحل امنِ پوچی !
و صدای نفسِ پر تپشِ زنجير را ...
- يادت باشد حتمن -
در ميانِ زوزه ي بادِ خزان ،
مثل یک لخته ی خون ...
رنگ روغن بکشي
رنگ وحشیِ جنونِ خنجر !
چه کسی می داند ؟!
شايد یک روز ...
قفس از ترانه ی زندگی پر کشيد و رفت !
و رها شد دست از کرختِ کورِ رگها
و کبوترهای سپیدِ نقاشی کودکان شهر
بر بومِ نقشِ خیالِ من و تو
چون شادی
کوچیدند !
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 22 بهمن 1394 ساعت: 0:21
اینجا زمین است وهوا بس ناجوانمردانه غیر قابل پیش بینی است.
اینجازمین است جاییکه عشق به نفرت تبدیل شده است.
اینجا زمین است جاییکه دلها فقط به سیاهرگ متصلند وسیاهی رگه های شب برای هیچکس پیدا نیست.
اینجا زمین است و بغض آسمان گاه گاهی میترکد وچقدر آسمان صبور است با ما
اینجا زمین است جاییکه آفتاب از سر اجبار می تابد وگلها چه بی حوصله از هم باز می شوند.
اینجا زمین است وکودکان دیگر خاک بازی نمی کنند آری . برق دنیا خاک را از آنها گرفته وتمام عروسک ها واسباب بازیهایشان را به برق متصل کرده است.
اینجا زمین است ودیریست که خس خس صدای بلبل به هیچکس طراوت نمی بخشد وافسردگی عجیب اپیدمی شده است.
اینجا زمین است جاییکه عشق انقدر کمرنگ شده است که همه ستارگان راهشان را گم کرده اند.
اینجا زمین است وموجوداتی بی رحم بر سر قواله هایی که مال هیچکس نیست میجنگند و طبیعت را برای خودشان تقسیم می کنند .
اری . اینجا زمین است ودیرگاهیست عشق به نفرت تبدیل شده است.
اینجا زمین است وسوالاتی تمام وجودم را فرا گرفته است که اقیانوس ها را چه کسی تصفیه می کند؟ ویا تاریخ انقضای غذای ماهیان را چه کسی میخواند ؟ تا خدای نکرده مسموم نشوندو یا اینکه عدالت انباردار لانه مورچه ها چگونه است؟و ملکه چه بار سنگینی به دوش دارد و یا سوالاتی مثل اینکه دل گلها را چه کسی میشکند که هر صبحدم خیس از اشک هایی هستند که عده ای آن را شبنم میخوانند وچقدر عده ای بی درکند. وسوالی دارم از تمام آنهایی که زمین را به لجن زار خودخواهی ، قدرت آمیخته با ظلم ونفرت تبدیل کرده اند که چرا دست از سر بچه های آسمان بر نمی دارند؟ آیا نمیدانند که اگر بغض آسمان بترکد دیگر زنده نخواهند بود وخاکی میشوند که زمین هیچگاه آرزوی بازگشتشان را نمی کرد.
دست از سر مریخ وماه بردارید شما زمین هم برایتان اضافیست.
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت: 11:37
احساس بیس بلندشعر ست که تخیل بر می انگیزد به حضور در هزار تصویر تر
تا بر بام پلک خود را فریاد زند در لبریز نگاه و لباس نو واژه ها بپوشد در قدم
لطیف تخیل که از ما ورا آمده به حضور
و این به بهانه ی فرازی از شعر "مکعب آبی" سروده ی سرکار خانم لیلا رنجبران بود
و
اما شعر :
تو می توانی
از عکس پس بگیری
لبخندم را
می توانی الفبا را بتکانی
شعر بسرایی
ترانه بخوانی
"و برای تمام زخمهای دهان بسته ساز دهنی بزنی "
تو میتوانی
از پله ها بالا بروی
گل های آفتابگردان را
تماشا کنی
برای پرنده احتمالی؛نان خشک بریزی
اما نمی توانی
رویای زنیکه با درختآواز خوانده
با پرنده ریشه زده
ودر دریا غرق شده پس بگیری
درود
بر این همه احساس ، زیر لحن ، فراستیست که نگو
و این احساس لایه زمخت وا ژه هارا صیقل زده از زنگ تا در تبلور آینگی
بدرخشند بر جان مهربانی
و این فراز چقدر دلگیرست : و تو می توانی ... "برای همه ی زخمهای
دهان بسته ساز دهنی بزنی!"
بسیار عالی و این یعنی ترجمان دل
برای پرنده احتمالی نان خشک بریزی و این یعنی همه ی قصه نیست
و مهمتر نتیجه ی شعر و پایانبخشی عالی آن بود
که رویا دردر یا غریق که شدوسعت و کار کردش غیر قابل انکار خواهد بود
و انسانی که با نگاه رویش و سر سبزی و پویایی و پرواز انس گرفت و تربیت
شد این غیر قابل بازگشت خواهد بود
و این پایان بخشی در کنایتی بس بلند به پایانی خوب و عالی می رفت
چقدر موسیقی غمگن زیر پوست و مضمون که هیچ مگو
و اگر بخواهی برای زخمهای دهان بسته ساز دهنی بزنی
چقدر احساس میخواد و چقدر نفس و چه غوغایی ، که نگو
و اما پیش چشمم غمگنترین ساز دنیا همین بوده و هست که کسی همه ی
دنیای کودکیش را با دهان و دست از احساس زلا ل خود پر می کرد
و حتی در بزرگیش همان را می زد با مضراب بلند
و این اصیلترین صوت زندگی بودکه همه ی زخم حسرت به رگ روز در رسوخ می رفت
در الفبایی ابتدایی و مبهم اما آشنا
که رگش حس می کرد وهمین بس ، که این سروده سر شار شعری شود در
اوج غمگینی و لطف و جانبخشی
و همه ی شعر بی تکلف بود و ساحت بلند
و سر شار دقیق فراستی ارجمند ،کنایتی از قصه ای در طویل قصیده ای ،
بسرایشی در الفاظ کم در کیفیتی برتر در ایجاز سخن
البته این سرایش مشحون پیام و زلال روشنی بود و حرف داشت در آراستگی
کلام
و ارتباط عرض و ارتفاع در همبستگی تام بود
و بر این نبود که کنکاش تما م صورت پذیرد
و فقط من با اذن خواستم گوشه ای از احساس را برای همه ی شعر
و مخصوصا بزعمم اون فراز در ظرف تنگ زمان و کلام بریزم
و اما اینهمه حسن را چگونه و چطور باید که نتوان چنین کرد
و حق اینگونه شعر باید در انظار و اذهان مغتنم باشد بسیار بیش از پیش
و لفظ شعر اطلا ق عامیست و اما اینجا خاص
و این سروده در هم تنیدگی معجونی از احساس بلند و فراست و تعهد و
معرفتست
که با ید این را و امثالش را قدر دان بود
و عجبم از اینهمه عنایت و بخششی که این متاع و امثال ، زلال جان به بازار
آورد بر کف اخلاص بی هیچ چشمداشت
جای قدر دانی و ستودنست
با ارادت تقدیم
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت: 9:52
اصلاً شعر چه فایده ای دارد؟
بنظر من شعر برای رشد هر دو نیمکره ی ما مفید است .هم آگاهی و شناخت ما را افزایش می دهد (نیمکره چپ ) وهم به ما هیجان می بخشد( نیمکره راست)
در این مقاله خاصیت دانش افزایی اش را خواهیم نگاشت با تکیه بر بضاعت اندک.
چرا برای آگاهی بخشی و تبادل عقاید و ارزشها و اعتراض به ضد ارزشها شعر می گوییم
سیاه روزی
آخر این چادر را ترک می کنم!
تازیانه ها را شرمسار
هفتاد ودو ایل را داغدار .(آقای محمد ترکمان (پژواره))
چرا به یک متن ساده یا قانون و حکم و حدیث اکتفا نمی کنیم و از فعالیتهای هنری که خلاقیت بحساب می آیند مثل شعر استفاده می کنیم.
تمام فعالیتهای خلاقانه از نیاز به تنوع و تازگی ، تنوع و پیچیدگی سرچشمه می گیرد.
یکی از راههای ارضای این نیاز ابداع یا یافتن چیزهای جدیدی است که احساس های فرد را تحریک کند یا نیروی عقلانی او را به چالش بکشد.
خلاقیت در حکم بازداری زدایی است.
پژوهشگران معتقدند که افراد غالباً تمایل دارند خلاقانه عمل کنند اما جلو چنین تمایلاتی را به خاطر ترس از طرد شدن از سوی جامعه می گیرند.چنین افرادی ممکن است بیشتر بر اساس نیاز به پذیرش و تعلق برانگیخته شوند تا نیاز به تجربه ی تغییر و تنوع. در نتیجه دیدگاههای آنها قراردادی و سنتی می شود.
بجای تردید کردن در مورد ارزشهای جامعه (کاری که افراد خلاق انجام می دهند )آنها با جمع پیش می روند. پژوهشگران معتقدند که برای خلاق بودن باید قادر باشیم دیدگاههای مرسوم را کنار بگذاریم و بازداری زدایی کنیم.در ترکیب مجدد چیزها با روش جدید و متفاوت حتی اگر این ترکیبات احمقانه یا اشتباه بنطر برسد ، باید احساس آزادی کنیم.
باز داری زدایی را در شعر استاد ترکمان ببینید:
هر غروب که می روم
سحر ، می خواهم طلوع نکنم
آبی با نگاه ماه
معصوم،
با نسیم دریا چه کنم.
برخی نظریه پردازان معتقدند که تمایل به خلاقیت بخشی از نیاز فرد به خودشکوفایی است.انسان با تمایل شدید برای خلق کردن متولد می شود. مزلو (maslow)معتقد است خلاقیت که نیازی ویژه برای خودشکوفایی است در بالاترین مرتبه سلسله مراتب نیازها قرار دارد
افراد هیجان خواه در مقایسه با افرادی که هیجانخواهی آنها کم است انگیزه بیشتری برای خلاقیت دارند .خلاقیت به هیجان خواهان کمک می کند تا نیاز خود را به تغییر و تنوع ارضا کنند.
شعر آقای علی احمدی را ببینید چگونه آلودگی دریا را به زبانی بدیع و دیگر سروده است:
مرگ دریا را با چشمان خود دیده اند
مرغان ماهی خوار
تولدی دیگر در کار نیست
وقتی شریانهای مسموم
باعث دل پیچه اش می شوند
ساحل تنها شاهد مرگ تدریجی اش است
طبق نظریه های پردازش اطلاعات اگر افراد مرتب در معرض محرکی قرار گیرند علاقه شان را نسبت به آن از دست می دهند زیرا تمام اطلاعات موجود آن را بیرون می کشند بنابراین اگر بخواهیم مطلبی را تذکر دهیم هر بار باید شکل و قالب ارائه آن را عوض کنیم.
پژوهشگران معتقدند که موجود زنده به تجربه ی سطح مطلوبی از پیچیدگی تمایل نشان می دهند .موجود زنده به سطح خاصی از پیچیدگی سازگار می شود و تمایل به کشف محرکهایی دارد که پیچیدگی آنها بیشتر از سطح سازگاری باشد.
پژوهشها نشان می دهد دانشجویان رشته هنر در مقایسه با دیگر دانشجویان ، پیچیدگی بیشتر را ترجیح می دهند
بر اساس نظریه ی برلاین که شاید بانفوذ ترین نظریه را درباره ی اکتشاف عنوان کرده باشد،محرک اگر زیادی پیچیده باشد ممکن است نفرت انگیز شود و اجتناب افراد را در پی داشته باشد.
سالووی (sulloway) می گوید اینکه فرزند چندم باشید در خلاق بودن شما اهمیت دارد.
بچه های اول(و تک فرزند) دلیلی برای کاوش و ترکیب و تولید ندارند)البته به نوع تربیت آنها هم بستگی دارد)
ادامه دارد اگر باشید.....
................
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 20 بهمن 1394 ساعت: 10:20
سنگفرش محله مان را قدم ميزنم
شانه به شانه مادرم
ميخندم،آرام و تلخ
مادرم ميگويد:
خاطراتت را هم كه آورده اي
چشم من روشن!
زير لب ميگويم:
چشمت روشن مادرم اما نه به خاطرات من
من و خاطراتم
چشمانت را باراني ميكنيم، نه روشن!
***
خاطراتم را برميدارم و كوچ ميكنم
از شهر و سنگفرش هاي خاكستري
اينجا ميكشد مرا
بگذار بروم مادر
بگذار راهي شوم تا راهي پيدا كنم براي زندگي اينجا هوايش خيلي آلوده هست...
هوايي كه در آن عاشقان زود هوايي ميشوند،
قانون عشق را ميشكنند و
دست در دست فاحشه ها ميگذارند
اينجا ليليْ بودن كافي نيست!
بايد عكسهايت دست به دست بچرخد
تا عِشقَت باور شود
بايد همه جا باشي تا بدانند روشن فكري
يا شايد هم بايد با همه باشي تا ثابت كني هستي...
حالا ميشود بروم؟
بگو خانه ام را آماده كنند
بي تابي نكن مادر
ميدانم سفر خوبي خواهم داشت
بگو روي من خاك نپاشند
ديگر پير شدن بس است
ميخواهم جوان و آراسته بروم نزد خدا.
94/11/6
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 19 بهمن 1394 ساعت: 23:05
![]()
درختان را قطع کرده اند بی آنکه از پرندگان اجازه بگیرند ویا اینکه خانه هایشان را پیش خرید کنند ودر جای دیگر به آن ها زمین دهند، درخت دهند تا دوباره لانه بسازند. شاید سهل انگاری پرندگان هم هست که به درختانی اعتماد می کنند که فرداروز تبدیل به کاغذی می شوند به نام قانون، تبصره، بخشنامه، مجوز ویا ... وخراب می شوند روی سرشان اگرچه در این کار جبر حاکم است. ولیکن در این میان بینش عقاب ستودنی است که تکیه اش بر سخت ترین عنصر طبیعت است جاییکه دست انسانها به آن نمی رسد وچقدر انسانها زورگویند.
جیم.میم
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 19 بهمن 1394 ساعت: 23:05
هنجار گریزی معنایی، در شعر بیدل دهلوی
دکتر رجب توحیدیان
استادیار و عضو هیات علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد سلماس
چکیده:
از جمله ی خصایص بارز سبکی شعرای نامی سبک هندی، که شعرشان را از اشعار سبک های دیگر متمایزتر جلوه می دهد، آشنایی زدایی و هنجار گریزی معنایی است. منظور از هنجار شکنی معنایی یا مخالف خوانی، در اشعار شعرای سبک هندی آن است که شعرای این سبک، به جهت دست یافتن به «معنی بیگانه» و به قول فرمالیست های روسی«بیگانه سازی و ویرانی سویه ی خود کار ادراک حسی» و پروراندن معانی و مضامین بکر شعری و متفاوت از آن چه در عرف و هنجار ادبی است، در مورد معانی و مضامین کلیشه ای و رایج در ادب فارسی و شخصیت ها و عناصر مشهور داستانی و قرآنی و اسطوره ای نظیر: آب حیات، خضر، اسکندر، جام جم، یوسف، ابراهیم، عیسی، سلیمان و... از زاویه ای غیر عرفی می نگرند و به خلاف آمدِ عادت در مورد آن به قضاوت می نشینند، یعنی به انتقاد و نگرش منفی نسبت به آن چیزی می پردازند که در عرف و هنجار و عادت دیرینه ی ادبی، به ستایش و نگرش مثبت پیرامون آن پدیده ی شعری پرداخته شده و یا به ستایش و نگرش مثبت نسبت به آن چیزی می پردازند که در عرف و هنجار ادبی، با انتقاد و نگرش منفی با آن برخورد شده است. این نوشتار به تفحص در این زمینه در شعر بیدل دهلوی، همراه با ذکر شواهدی از شعرای دیگر سبک هندی پرداخته است.
پیشینه ی تحقیق:
درباره ی سبک پر رمز و راز هندی و دیگر شاعران این سبک، کارهای تحقیقی بسیار جامع و ارزشمندی از سوی ادیبان و اهل فن، انجام شده است که هر کدام از آن تحقیقات به نوبه ی خود، روزنه ای جدید در جهت شناسایی زوایای پنهان سبک هندی و شاعران برجسته ی آن، بخصوص، صائب تبریزی و بیدل دهلوی پیش روی خواننده ی علاقه مند باز می کند، اما با وجود گستردگی و وسعت دامنه ی تحقیقات انجام شده در تمامی ابعاد سبک هندی، در زمینه ی هنجار گریزی و آشنایی زادیی معنایی(مخالف خوانی) و اقسام دیگر آن نظیر: هنجارگریزی واژگانی، نحوی، زمانی(باستان گرایی)، گویشی، نوشتاری و.. تا به حال در شعر بیدل، هیچ تحقیقی انجام نشده است. مقالات ارزشمندی در زمینه ی هنجارگریزی معنایی (مخالف خوانی)، تحت عناوین:« انحراف از نرم در شعر صائب تبریزی»و« هنجار شکنی در شعر صائب تبریزی» توسط دکتر محمد حکیم آذر نوشته شده است که در شناساندن زوایا و جنبه های مبهم سبک هندی و هنجار شکنی معنایی در شعر صائب مؤثر است. (حکیم آذر،1384: 65- 43)و (حکیم آذر1385: 55-39).
مقدمه:
بیدل دهلوی ، از چهره های شاخص سبک هندی در قرن دوازدهم هجری به شمار می آید. بیدل یگانه شاعری است که منعکس کننده ی اکثر اندیشه ها و عقاید و مضامین شعری مطرح شده در سبک هندی- چه شعرای ایرانی مقیم هند و چه شعرای بومی هند- است و به عبارت دیگر جامع جمیع تمامی شعرای این سبک به شمار می آید. بیدل، با تأسی از شعرای پیشرو سبک هندی، نظیر: کلیم و صائب، به جهت دست یافتن به معنی بیگانه و به اصطلاح فرمالیست های روسی« بیگانه سازی»، همچون دیگر شعرای سبک هندی، از طریق آشنایی زدایی و هنجار شکنی معنایی(مخالف خوانی)، یک عنصر و پدیده ی شعری را که بیشتر برگرفته از محیط اطراف و طبیعت پیرامون اوست، با کمک ذهن خلاق و فکر دقیق و اندیشه ی نکته سنج، موشکافانه و تیزبینانه، از جنبه ها و زوایای مختلف مورد مطالعه قرار داده و درباره ی آن به داوری می نشیند، یعنی به نکوهش و نگرش منفی نسبت به آن چیزی می پردازد که در هنجار و عادت دیرینه ی ادبی، به ستایش و نگرش مثبت پیرامون آن چیز پرداخته شده و یا به ستایش و نگرش مثبت نسبت به آن چیزی می پردازد که در هنجار ادبی، با نگرش منفی با آن برخورد شده است.
آشنایی زدایی و هنجار گریزی و تاریخچه ی پیدایش آن:
آشنایی زدایی(De-familiarization) از جمله ی مفاهیم و اصطلاحات برساخته ی صورتگرایان روس است. ویکتور شکلوفسکی نخستین بار در سال 1917 در رساله اش«هنر همچون شگرد» این مفهوم را مطرح کرد و پس از او، یاکوبسن و تینیانوف از آن به عنوان«بیگانه سازی» یاد کردند.(احمدی،1391: 47). دکتر شفیعی کدکنی در خصوص تاریخچه ی پیدایش آشنایی زدایی، بر خلاف عقیده ی اکثریت- که صورتگرایان روس نظیر: ویکتور شکلوفسکی را اولین کسی می دانند که اصطلاح آشنایی زدایی و هنجار گریزی را مطرح کرده است- معتقد است که: « شبلی نعمانی(1914-1857) ادبیات شناس بزرگ هند، که یکی از بهترین تحلیل های شعر فارسی را از خود به یادگار نهاده است، قبل از صورتگرایان و فرمالیست های روس، متوجه این نکته شده بود و در بحثی تحت عنوان «اسلوب بدیع» از همین مسأله ی آشنایی زدایی و هنجارگریزی سخن می گوید. نعمانی معتقد است که اسلوب بدیع آن است که خیال(= ایماژ) یا مضمونی را در یک «پیرایه ی جدید و حیرت انگیز» بیان کنند و این همان وصف یا شاهکاری است که بسیاری از ارباب ادب آن را شعر نام نهاده اند و باید دانست که زبان فارسی، در این قسمت، از بین تمام السنه ی ممتاز است.»(شفیعی کدکنی،1391: 114-113، به نقل از شعرالعجم، ج چهارم: 186). به نظر شکلوفسکی هنر، ادراک حسی ما را دوباره سازمان می دهد و در این مسیر قاعده های آشنا و ساختارهای به ظاهر ماندگار و متعارف از حقیقت را دگرگون می کند. به عقیده ی وی، هنر عادت هایمان را تغییر می دهد و هر چیز آشنا را به چشم ما بیگانه می کند. هنر میان ما و تمام چیزهایی که به آنها خو گرفته ایم، فاصله می اندازد؛ اشیاء را چنانکه «برای خود وجود دارند» به ما می نمایاند و همه چیز را از حاکمیت سویه ی خودکار که زاده ی ادراک حسی ماست می رهاند.(احمدی،1391: 47). به عقیده ی شکلوفسکی، بخش عظیمی از زندگی ما بر پایه ی عادت است؛ یعنی عادت به موجودات اشیا و محیط اطرافمان ما را وادار می کند که آن ها را نبینیم، چون به آن ها خو گرفته ایم و این باعث مختل شدن درک حسّی ما از زندگی می شود.(شیری،1380: 9). آشنایی زدایی، یعنی بیان متفاوتی از آنچه تا به حال بوده است؛ خیلی چیزها به سبب عادت، در نظر ما معمولی شده اند و شاعر به سبب توانایی در بر هم زدن عادتها، آن را به شکلی جلوه می دهد که برای مخاطب تازگی دارد. پدیده های مختلفی که در برابر ما قرار دارند، بعد از مدتی عادی می شوند و ادراک ما از آنها نیز دچار عادت می شود، به گونه ای که آنها را به خوبی درک نمی کنیم. بنابراین برای درک بهتر آنها باید در پدیده ها عادت زدایی و آشنایی زدایی کرد.(روحانی و عنایتی قادیکلایی،1388: 64). عطار قبل از صورتگرایان روس، به مسأله ی عادت زدایی، پرداخته است. در منظومه ی مصیبت نامه در خصوص زدودن عادت از چهره ی حقیقت می گوید:
تویقیــــن مـــی دان کـــه انـــــدر راه او نیست «عــــادت» لایــــــق درگـــاه او
هـــــر چــــه از«عــادت» رود در روزگار نیست آن را بــــا «حقیقـــــت» هیچ کار
(عطار،1383: 122).
حافظ در خصوص آشنایی زدایی و عادت زدایی گوید:
در خلاف آمــدِ عــــادت بطلب کام که من کسب جمعیـــت از آن زلف پریشان کردم
(دیوان، 1374: 264)
صائب، در این خصوص می گوید:
مـــــی خوردن مـــدام مــرا بی دماغ کرد عــــــادت به هـر دوا که کنی بی اثر شود
(دیوان،1375،ج4 : 2050)
آشنایی زدایی و تمثیل:
صورتگرایان روس برای بیان آشنایی زدایی، از تمثیل« ساحل نشینان و امواج» مدد می گیرند. شکلوفسکی معتقد است که شهرهای ساحل دریا صدای امواج را نمی شنوند، چون به آن معتاد شده اند، اما کسی که برای اولین بار وارد چنین شهرهایی می شود تا مدتها این صدای امواج را می شنود، زیرا هنوز برای او امری معتاد نشده است.( احمدی،1391: 48). دکتر شفیعی کدکنی برای تفهیم بهتر مسأله ی آشنایی زدایی، از مثال« شکستن و تَرَک برداشتن شیشه» استفاده می کند. به علت جذاب بودن تمثیل دکتر شفیعی، کلّ تمثیل وی آورده می شود. شفیعی می نویسد:« اگر قلوه سنگی را با نیروی تمام به طرف شیشه ی پنجره پرتاب کنیم، حادثه ای که از این کار حاصل می شود، این است که تمام یا بخش اعظم اجزای شیشه به روی زمین خواهد ریخت. در این موقع ما فعل«شکستن» را به کار می بریم. حال اگر یک سکّه ی پنجاه ریالی را به سوی پنجره پرتاب کنیم، نوع حادثه به گونه ای دیگر خواهد بود. اینجا ما از فعل« تَرَک برداشتن» استفاده می کنیم...شکستن حادثه ی مهم تری است نسبت به ترک برداشتن. پس، ترک برداشتن واقعه ی کم اهمیت تری است. حالا از چشم انداز دیگری به همین دو کاربرد« شکستن» و «ترک برداشتن» می نگریم. اگر بگوییم: وقتی خبر فوت پدر شما را شنیدم« دل شکسته» شدم یا وقتی آن حرف را به من زدید«دلم شکست» میزان تأثر شما بیشتر بوده است یا وقتی که در همین دو جمله جای کلمه ها را عوض کنیم و بگوییم: وقتی خبر فوت پدر شما را شنیدم «قلبم تَرَک برداشت» یا وقتی شما آن حرف را به من زدید «قلبم تَرَک برداشت»، میزان تأثر عاطفی شما، در برابر یک واقعه، در کدام«فعل» بیشتر جلوه می کند؟ بی گمان همه خواهیم گفت: در «قلبم ترک برداشت»، میزان اندوه و غم گوینده بسی بیشتر است، در صورتی که معنای قاموسیِ شکستن بسی نیرومندتر از ترک برداشتن است. چرا ما وقتی می گوییم« قلبم ترک برداشت» تأثر بیشتری را نشان می دهیم تا وقتی بگوییم« دل شکسته شدم»؟ چون بر طبق نظریه ی صورتگرایان روس، ما با تعبیر« دل شکسته شدن» اُنس و عادت داریم و از بس در زبان روز مرّه تکرار می شود، ما به آن مُعتاد شده ایم، توجه ما را به خود جلب نمی کند، اما تعبیر«ترک برداشتن قلب» چون بیان نا آشنایی است، بیشتر در ما اثر می گذارد، با اینکه مفهوم قاموسی «شکستن» بسی نیرومند تر از «ترک برداشتن » است.(شفیعی، 1391: 94-92)
از معنی بیگانه تا آشنایی زدایی:
یکی از اصطلاحات رایج در دیوان های شاعران سبک هندی، «معنی بیگانه» است؛ تعبیری که شاعران این سبک برای نشان دادن توان شاعری خویش بارها از آن استفاده کرده، شعر خود را به دلیل واجد بودن آن ستوده اند و بالطبع در مقابل نیز، شعر کسانی را که فاقد معنی بیگانه بوده، شعری فاقد زیبایی و بی بهره از«آنِ» شعری به شمار آورده اند. با این همه معنای دقیق و روشنی از این تعبیر، از سوی شاعران این سبک، ارائه نشده است. معنی رنگین، معنی برجسته، معنی پیچیده، معنی نازک، معنی روشن، معنی دورگرد و غیره، همه تعابیری است برای معنی بیگانه و تقریباً هم معنا با آن. »( غنی پور ملکشاه،1387: 51). دکتر محمدی درباره ی «معنی بیگانه» می نویسد: «فرهنگ نویسان، تعریف جامع و مانعی از« معنی بیگانه» به دست نداده اند. در غیاث اللغات ذیل معنی بیگانه می نویسد: « معنی بهتر و لطیف و عمده که پیش از وی کسی نبسته باشد.» آنچه از این تعریف مستفاد می شود، این است که« معنی بیگانه» معادل« معنی تازه و بکر و بدیع » است. معنی بیگانه در واقع یافتن نوعی رابطه ی جدید از طریق هنجار شکنی و آشنایی زدایی بین اشیاء و مظاهر این جهان است. یافتن این رابطه ی جدید نیاز به نگاهی جدید و تازه هم دارد. به طور کلی این « معنی بیگانه» از دو راه به دست می آید: 1- طرح مطالبی که پیش از آن در شعر نبوده(دشوار گویی و مشکل پسندی) 2- بازسازی مضامین قدیمی(فعّال کردن هنر سازه ها)
درباره ی مورد اول باید گفت که شاعران دوره های پیش، همانطور که نسبت به بعضی الفاظ بی اعتنا بودند؛ نسبت به بعضی معانی هم بی توجهی نشان می دادند. زیرا آن معانی را لایق مطرح شدن در ادبیات متعالی نمی دانستند. به طور مثال، پاره شدن کفش و بخیه نما شدن آن از مسائلی بود که هر چند شاعران سبک عراقی و خراسانی هم با آن روبرو بودند و در طی زندگی خود به آن بر می خوردند؛ اما پیوسته از مطرح کردن آن در شعر خود طفره می رفتند. زیرا، این مضمون را قابل مقایسه با مضمون هایی از قبیل« بلندی قامت یار» و « درازی شب هجران» و ... نمی دانستند. بنابراین، یکی از شگردهای ایجاد معانی بیگانه، استفاده از تمامی مضامین شعری موجود است. صائب گوید:
تنگ می سازد بیــابان را به رهرو کفش تنگ تنگــــدستی از جهــــان بیـزار می سازد مرا
(دیوان، 1375ج1: 65)
دومین مسأله اصلی در ایجاد معنی بیگانه، بازسازی مضمون های قدیمی است. اصولاً می دانیم که در طول تاریخ حیات شعر فارسی، مضامین آن ثابت بوده اند و این الفاظ هستند که پیوسته تغییر می کنند. همین نظر دقیقاً در تئوری های فرمالیست های روسی نیز مورد بحث واقع شده است. شکلوفسکی در مقاله ی پراهمیت خود« هنر همچون شگرد» در این باره می نویسد: «هر چه بیشتر با دورانی آشنا می شویم؛ اطمینان بیشتری می یابیم که انگاره ها و تصاویری که شاعری به کار برده است( و به گمان ما ابداع خود شاعر بودند) تقریباً بی هیچ دگرگونی از اشعار شاعر دیگری وام گرفته شده اند. نوآوری شاعران نه در تصاویری که ترسیم می کنند؛ بلکه در زبانی که به کار می گیرند یافتنی است. اشعار شاعران براساس شیوه ی بیان، شگردهای کلامی و کاربرد ویژه ی زبان از یکدیگر متمایز می شوند. دگرگونی تصویرگری درتکامل شعر بی اهمیت است نکته ی مهم درشعر، دگرگونی در کاربرد زبان است.»(محمدی،1374: 238-235). « در شعر، بازسازی مضمون های قدیمی معمولاً با تغییر صورت آن انجام می گیرد. یکی از مضمون های مطرح در شعر ما، این است که« رحمت خداوند پایان ناپذیر است و اگر کسی را به ظاهر از نعمتی محروم کند، به گونه ای دیگر، نعمت های دیگری به او خواهد بخشید» قبل از صائب، سعدی [ و مسعود سعد سلمان ] به این مطلب اشاره کرده اند.» (همان :241-240) صائب با شگرد های خود، آن را دوباره این گونه باز سازی کرده است:
ده در شود گشــــاده، شود بسته چــون دری انگشت، ترجـمـــــان زبـــــان است لال را
(دیوان، ج1: 347)
صائب در جای دیگر با تأسی از سعدی گوید:
در برومنــــدی مکــن با خاکساران سرکشی کز هجـوم میـــــوه گردد شاخ مایل بر زمین
(دیوان،ج6: 3000)
« ...آشنایی زدایی، در نظر صورتگرایان روس، هر نوع نوآوری در قلمرو ساخت و صورت ها است و هر پدیده ی کهنه ای را در صورتی نو در آوردن؛ یعنی«هنرسازه» را از نو زنده و فعّال کردن. مثلاً یک تشبیه را که به علت تکرار، دستمالی شده و نمی تواند فعّال باشد، از طریقی فعّال کردن است.»(شفیعی کدکنی،1391: 96).
وقتی با هر متن هنری و خلّاق روبه رو می شوید، از رباعیات خیام تا دیوان حافظ و سعدی و تمام آثار برجسته ی ادبیات بشری، خواهید دید که آن هنرمند، حرفی را که دیگران، حتی عامه ی مردم، به کرّات از آن سخن گفته اند و از فرط تکرار خسته کننده شده است، به گونه ای صورت نو بخشیده که ما با لذّت از آن استقبال می کنیم.(همان: 98). در دوره ی سبک هندی، شاعران، فعّال کردن «هنرسازه» ها را «معنی بیگانه» می خوانده اند و در جوهر اندیشه ی ایشان هم چیزی از نوع آشنایی زدایی وجود داشته است که به صورت« معنی بیگانه» خود را نشان می داده است.(همان: 98). صائب تبریزی در این خصوص می گوید:
از زبــــان خامـــــه ی مــن لفظ های آشنا در لبــــــاس معنـــــی بیگانه می آید برون
(دیوان،1375، ج6: 2986)
حافظ شیرازی قبل از صائب در این خصوص گفته است:
یک قصّه بیش نیست غـــم عشق وین عجب کز هــــــر زبان که می شنوم، نا مکرّر است
(دیوان، 1374: 115)
بنا به عقیده دکتر شفیعی کدکنی:« این نامکرر بودن، حاصل همان آشنایی زدایی هایی است که شاعران و هنرمندان همیشه با آن سر و کار دارند و با فعّال کردنِ«هنر سازه» ها مانع از آن می شوند که تکراری و مبتذل جلوه کند.»(شفیعی،1391: 103). در سراسر دیوان حافظ یک بیت هم نمی توان یافت که به اعتبارِ«معنی» و «صورت» بی سابقه ی مطلق باشد. بر فرضِ محال اگر چنین موردی پیدا شود، این ماییم که از منشأ آن بی خبریم و نمی دانیم که حافظ در این سخن به کدام شعر و کدام تجربه ی شعری قبل از خود نظر داشته است؛ بسیاری از آثار قدما و معاصرانِ حافظ امروز برای ما باقی نمانده است. بنابراین آن مورد استثنایی و خاص هم پیشینه ی خود را داشته است ولی در این روزگار در اختیار ما نیست، یعنی دیوانِ شاعری که حافظ از او بهره جُسته است یا از میان رفته یا ما از نسخه ی آن، هنوز، بی خبریم.(همان: 103). حافظ هیچ حرف تازه ای ندارد. همه ی حرف های او در دیوان های قدما و معاصرانش سابقه دارد. او یک هنر دارد و آن عبارت است از«آشنایی زدایی»، یعنی حرف های تکراری و دستمالی شده و «هنرسازه» های دیگران را در ساخت و صورتی نو عرضه کردن و همان« معنی بیگانه» در تعبیر شاعران عصر صفوی است.(همان: 104-103).
اما بین نظریه ی آشنایی زدایی و «معنی بیگانه » مطرح در سبک هندی، ارتباط سخت نزدیکی وجود دارد؛ فرمالیست ها معتقدند که محتواها را نمی توان عوض کرد؛ بلکه این صورتها هستند که قابل تبدیل و تغییر می باشند و با دگرگونی صورتهاست که می توان محتواهای جدید ایجاد کرد. یکی از محور های سبک هندی در اشعار امثال: صائب تبریزی و بیدل دهلوی و... به جهت دست یافتن به معنی بیگانه نیز بر همین اساس استوار است و بیت معروف صائب ناظر به همین معناست:
یک عمــــر می توان سخن از زلف یار گفت در بند آن مبــــــاش که مضمون نمانده است
(دیوان، ج2: 974)
زلف یار پدیده ای ثابت است که در طول تاریخ ، تغییر چندانی ندارد اما می توان سال های طولانی درباره ی آن شعر سرود. این کار چگونه ممکن است؟ تنها راه چنین کاری، آن است که لفظ ها را دگرگون سازیم تا به شکل های جدیدی دست پیدا کنیم.( محمدی،1374: 244). هرگاه کسی به آفاق و انفس نگاه تازه ای داشته باشد، به ناچار برای انتقال صور نوین ذهنی خود- مافی الضمیر خود- باید از زبان جدیدی استفاده کند. اصطلاحات و نحو و ترکیب نوینی به کار برد. به ناچار اسم و اصطلاح وضع خواهد کرد، یا به لغات بار معنایی تازه ای می دهد.(شمیسا، 1374: 15).
هنجار گریزی معنایی در سبک هندی و شعر بیدل دهلوی:
عنوان هنجار گریزی معنایی را جفری لیچ برای خیال انگیزی شعر و عواملی که این خیال انگیزی را به وجود می آورند، قائل شده است. آنچه به ایجاد مجاز، تشبیه، استعاره، و ... در شعر می انجامد و تصویر های زیبای شعری را در کلیت آن به هم پیوند می دهد، همان عوامل خیال انگیزی است(خلیلی جهان تیغ،1380: 99). بر خلاف فرمالیست ها و صورتگرایان روس، عده ای هنجار شکنی را در معنا می دانند. به عقیده ی جفری لیچ، آشنایی زدایی، بیشتر در حوزه ی معنا اتفاق می افتد. در هنجار گریزی معنایی، همنشینی واژه ها بر اساس قواعد معنایی حاکم بر زبان هنجار نیست؛ بلکه تابع قواعد خاص خود است. مطابق نظر صورتگرایان، معنا و معنا اندیشی تنها دغدغه ی شاعر در سرودن یک شعر به شمار نمی آید؛ بلکه در نظام شعر، معنا نیز یکی از اجزایی است که در کل شعر و درباره ی سایر اجزا بررسی می شود.(مدرسی و احمد وند،1384: 114).در آشنایی زدایی معنایی، شاعر یا نویسنده، نظام معمول ساخت واژه یا جمله را بر هم نمی زند؛ بلکه با واژه ای معمول و جمله های دستوری، مطلبی را بیان می کند که مفهوم آن خلاف رسم و عادت معمول است... آشنایی زدایی و هنجار گریزی معنایی، به دو صورت متجلی می شود: یکی، در وجود آرایه ها(بدیع معنوی)، دیگر، بی پرده.(شیری، 1380: 13).گویندگان هنرمند، در راه گسستن بند رسوم و عادات معمول، به عادت شکنی در زمینه ی معانی و مفاهیم قرار دادی واژه ها و جمله ها می پردازند و گاهی هم از راه شکستن نُرم و هنجار عادی هم نشینی واژه ها شگفتی می آفرینند و به این وسیله، به ذهن مخاطب شبیخون می زنند.(همان: 13). از مهم ترین عناصر ایجاد هنجار گریزی معنایی، تشبیه، استعاره، تشخیص، پارادوکس، حسامیزی و... هستند.(روحانی و عنایتی قادیکلایی،1388: 77).
منظور نگارنده در این تحقیق، از آشنایی زدایی و هنجار گریزی معنایی، هیچ یک از موارد فوق، نظیر: تشبیه، استعاره، تشخیص، پارادوکس، حسامیزی و... نیست؛ بلکه هدف از هنجار گریزی معنایی در این نوشتار، آن است که شعرای سبک هندی از جمله بیدل، با تأسی از شعرای پیشین سبک هندی نظیر: کلیم و صائب، به جهت دستیابی به معنی بیگانه، در مورد معانی و مضامین رایج در ادب فارسی و شخصیت ها و عناصر مشهور داستانی و قرآنی و اسطوره ای ، از زاویه ای غیر عرفی می نگرد و به خلاف آمدِ عادت در مورد آن به قضاوت می کند.
« معمولاً شاعران را دستمایه هایی ثابت و پذیرفته شده است در مکتب اینان، لب، لعل را و گل، بلبل را تداعی می کند. سرو از اندام حکایت دارد و نی از دوری شکایت، و اینها نشأت گرفته از باور های اجتماعی، فرهنگی، مذهبی، سنّتی و گاه خرافی است و هر چه هست، قولی است که جملگی برانند. برخی امور در عرف و هنجار ادبی مقدس است و مطلوب و برخی ناپسند و منفور، حیوانی عزیز است و فرخنده پی و دیگری شوم است و نامبارک. اینکه ریشه این باور ها از کجا سیراب می شود، خارج از بحث ماست و اینکه چرا در ایران کبوتر پیک عشاق و مظهر مهر است و در نزد هندیان کلاغ را این رتبت است، قابل تأمل می نماید، اما اینکه شاعری با این باور ها از در خلاف درآید و نغمه ی مخالف را چنان خوش بخواند که به گوش جان ها بنشیند، خبر از نوعی تخیّل قوی و اندیشه ی ژرف می دهد و از قضا از جمله ی مشخصه های کلیم و صائب و بیدل یکی همین امر است. با اقرار دیگران را به دیده ی انکار نگریستن و در باور های استوار آنان رخنه ایجاد کردن. شاعران آب بقا را ستوده و دستیابی بدان را نشانه لطف حق دانسته و خضر را که بدان سرچشمه دست یافته به دیده ی رشک و غبطه نگریسته اند و اسکندر را با همه ی زور و زر شایسته نوشیدن آن ندیده و گفته اند:
سکنـــــدر را نمــــــی بخشنـــــد آبـــی بــــــه زور و زر میّسر نیست ایـــــن کار
(حافظ،دیوان،1374: 224)
اما صائب آب بقا را تلخ و خضر نوشنده ی آن را تلخ کام می شمرد:
خبـــــر ز تلخـــــــی آب بقـــــا کسی دارد که همچــــو خضر گرفتار عمر جاوید است»
(سجادی،1389: هفده – شانزده)
بیدل با هنجار شکنی و عادت زدایی، در باب شخصیت حضرت ابراهیم (ع) می گوید:
سنگ هم بی انتقامــــی نیست در میزان عدل بت شکستـــــی مستعـــد آتش نمرود باش
(دیوان،1384ج2: 898)
در جای دیگر، بر خلاف هنجار و عادت دیرینه ی ادبی- که دنیا همچون عروس و پیرزن عجوزه ی شوی کُش و عشوه گر دانسته شده است- و همنوا با شعرای هم سبک خویش نظیر جویای تبریزی دنیا را همچون شوهری می داند:
با حــــــریصان عجــــــوز دنیــــــــا را زن مخــــــوانید شوهـــر دگــــــر است
(همان،ج1: 448)
دکتر شیری، در خصوص سنت شکنی و هنجار گریزی شعرای سبک هندی و علل و عوامل آن می نویسند:« ... بی توجهی شاعران صفوی به میراث های ادبی پیش از خود و بریدن از سنت ها و سازندگان آنها، یکی از خصایص سبک هندی و شعر دوره ی صفوی است که آن نیز به نوعی یک واکنش طبیعی از جانب هنرمندانی است که رضایتی از روند حاکم بر جامعه ندارند. این نوع اتّکا به تعلیمات و تجربیات خود و تلاش تمام عیار برای تازگی و طراوت بخشیدن به تجربیات جدید و جدایی کامل از آموزه ها و تجربه های پیشینیان را وانمود کردن و کنار نهادن تقلید و اقتباس که بیشترین جلوه ی آن را در این دوره می توان مشاهده کرد، در حقیقت چیزی نیست جز رفتار متقابل و منفی در برابر جامعه ای که با گرایش تام و تمام به تبعیت و تقلید از گذشته پرداخته است و در این گذشته گرایی تا آنجا فرو رفته است که با تن دادن به تعطیل اجتهاد و تفکّر، خود را به مصرف کننده و مقلد محض تنزل داده است. این است که اندیشه ورزان ناراضی از وضعیت موجود که اغلب در حوزه ی هنر و ادبیات قرار گرفته اند که این بخش از فرهنگ را نیز بسیاری از متولیان بزرگ سیاسی و مذهبی چندان جدّی نمی گیرند، با یک اراده ی ناخودآگاه جمعی چنین عمل می کنند که چون حوزه ی هنر و ادبیات از دایره ی شمول و اجرای اجباری آن ممانعت ها و ممنوعیت ها بیرو ن است، پس باید آنچه را که ناپسند تلقی می شود کنار نهاد و با محوریت بخشیدن به پویایی های فکری و نوگرایی در نگرش، در حرکتی کاملاً مخالف با رفتار حاکمیت به نفی گذشته پرداخت و همه چیز را در حال خلاصه کرد. یعنی در برابر آن نوع از افراط گرایی با روی آوردن به حرکت های متقابل و تفریطی، از خود واکنش نشان داد.»( شیری،1388: 69-68).
یکی از شگردهای خاص صائب و دیگر شعرای سبک هندی(نظیر بیدل) برای پرورش مضامین جدید در لباس معنی بیگانه، عدول از هنجار های ادبی در استفاده از شخصیت های داستانی و اسطوره ای مشهور مانند: خضر، اسکندر، سلیمان، یعقوب، یونس، یوسف و عیسی و ... است. بر اساس این شیوه، داستانی، موضوعی و یا مضمونی از زاویه ای غیر عرفی نگریسته می شود و به خلاف آمدِ عادت در مورد آن داوری صورت می گیرد. (حکیم آذر ،1384: 43). صائب، در تلمیح پردازی توجه ویژه ای به شخصیت های قرآنی داشته است و در غزل او نام کسانی همچون: خضر (ع)، حضرت موسی(ع)، حضرت یوسف(ع)، و گروهی دیگر از پیامبران و شخصیت های معروف قرآنی به چشم می خورد. صائب، همنوا با دیگر شعرای هم سبک خویش، با داستان های این شخصیت ها مضامین متعددی ساخته و در این مضمون سازی دو شیوه عمده ی متضاد از هم را که تناقض گویی را در شعر وی باعث گردیده است، مورد توجه قرار داده است:
الف) توجه به تلمیحات، همانند متقدمان و پیروی از کلیشه های سنتی در تلمیح پردازی( موافق خوانی)
ب) انحراف از نُرم و هنجار ادبی( مخالف خوانی و آشنایی زدایی).(همان: 45).
بنا به عقیده ی دکتر محمد حکیم آذر: « مخالف خوانی[آشنایی زدایی و هنجار گریزی معنایی] یعنی داستانی، موضوعی یا مضمونی را از زاویه ای غیر عرفی نگریستن است. موضوع مخالف خوانی، از سویی در ارتباط با آرایه تلمیح است و از سوی دیگر نگرش خاص صائب نسبت به شخصیت های قرآنی، نظیر:خضر، سلیمان، یعقوب، یوسف، یونس و...یا اشخاص اساطیر و افسانه ها مثل: اسکندر، رستم، جمشید و ... است.»(همان: 46 ).
مبحث آشنایی زدایی یا هنجار گریزی معنایی(مخالف خوانی) در اشعار سبک هندی، بخصوص بیدل دهلوی ، به دو صورت مطرح گردیده است، یعنی این شعرا به تحسین و ستایش از آن چیزی می پردازند که در عرف و هنجار ادبی، به نکوهش آن چیز پرداخته شده و بر عکس به نکوهش آن چیزی می پردازند که در عرف و هنجار ادبی، آن چیز مورد ستایش واقع گردیده است.(توحیدیان و نصرتی،1391: 60). در كتب بديعي فارسي از آرايه اي به نام«تغاير» نام برده اند و منظور از صنعت و آرايه ی «تغاير يا مغايره»(تحسين ما يُستَقبَح)و(تقبيح ما يُستَحسَن)، آن است كه متكلم بر وجه لطيفي مدح كند، آنچه را كه نزد عموم نكوهيده است و قدح كند آنچه را كه در نزد ديگران ستوده است.(شمس العلماي گَرَكاني،1377: 154). بیدل، در پرداختن به آشنایی زدایی و هنجار گریزی(مخالف خوانی)، پیرو اکثر شعرای سبک هندی ، بخصوص صائب تبریزی به شمار می آید. بیدل، به جهت خلق معانی و مضامین متضاد(تناقض گویی) و همچنین به علت قرار گرفتن در موقعیت ها و مواضع مختلف در زندگی و بر خلاف نظام حاکم زمانه ی خویش، به هنجار گریزی و مخالف خوانی، دست زده است. تمامی معانی و مضامین شعری بیدل، همچون مضامین شعری صائب، در دو معنی و مفهوم متضاد از هم(موافق خوانی و مخالف خوانی) به کار گرفته شده است.
نگارنده به دلیل دوری از اطاله ی کلام، تنها به ذکر مواردی می پردازد که شاعر همنوا با شعرای هم سبک خویش نظیر صائب، از زاویه های دید متنوعی به عناصر و پدیده های شعری و ادبی محیط اطراف و طبیعت پیرامون خود و شخصیت های: اساطیری و داستانی و مذهبی و قرآنیِ اشعار خود نگریسته و به هنجار گریزی معنایی(مخالف خوانی) پرداخته و در خلاف آمدِ عادت کام جسته است.
از میان عناصری که بیدل، به جهت دست یافتن به معنی بیگانه و طرز تازه، از طریق آنها به آشنایی زادیی و هنجار گریزی معنایی دست زده است، می توان به این موارد اشاره نمود:
آب حیات و خضر:
«...نگاه شعراي سبك هندي، بخصوص صائب، نسبت به شخصيّت خضر(ع) و آب حيات او دوگانه است: يكي اينكه صائب در برخورد با داستان خضر(ع) و آب حيات، موافق سنّت ادبي فارسي بر خورد كرده و به تحسين و ستايش خضر و آب حيات مي پردازد. دوم اينكه هنجارشكني و مخالف خواني كرده و برخلاف عرف و عادت شاعران گذشته، به انتقاد از مقام و شخصيت خضر مي پردازد. تعداد ابياتي كه صائب در آنها از زاويه ی مخالف به خضر مي نگرد، بحدّي است كه مي توان آن را يك ويژگي سبكي صائب در نظرگرفت. شعراي زيادي قبل از صائب نگرش انتقاد آميزي به شخصيت خضر داشته اند؛ اما چون بسامد اين موضوع در اشعار آنان زياد نبوده است. نمي توان مخالف خواني و هنجار شكني را خصيصه ی سبكي آنان محسوب داشت...»(حكيم آذر،1384: 47).«...اولین نمونه های هنجار شکنی در باب خضر با ملایمت و محافظه کاری از حدود قرن ششم به چشم می خورد. سعدی و حافظ این محافظه کاری را با کنایات آمیختند و خضر را مورد نقد ملیح قرار دادند؛ اما هیچ گاه، همچون صائب و دیگر شعرای سبک هندی نظیر: کلیم کاشانی، وحید قزوینی، دانش مشهدی، غنی کشمیری، بیدل و دیگران، کار را به ترک ادب شرعی نکشانیدند. عدول از هنجار در شعر صائب و دیگر شعرای سبک هندی در خصوص خضر و آب حیات را می توان به موضوعات زیر تقسیم کرد:
1-تفضیل بر خضر یا عناصر داستانی او2- نپذیرفتن منّت آب حیات 3- بی حاصل بودن عمر جاودان خضر 4- تنها خوری خضر 5-ناتوانی خضر6- شرمندگی خضر 7- پرهیز از آب حیات8- گرانجانی خضر 9- حیرت از خضر 10-خودخواهی خضر 11- ننگ آب حیات12- ملامت خضر(ای خضر!...) 13- عمر جاودان ارزانی خضر14- سیر شدن خضر از آب حیات 15- گمراه کنندگی خضر 16- پایان یافتن عمر ابد17- پشیمانی خضر 18- امساک خضر در خصوص ندادن آب حیات به اسکندر 19- افسانه بودن ماجرای خضر...»(حکیم آذر،1385: 45-44).
نگرش بیدل همچون سایر مضامین شعریش به آب بقا متفاوت است؛ یعنی زمانی همنوا و موافق با شعرای گذشته و دیگر شعرای سبک هندی نظیر: صائب ، کلیم و... به تحسین از آب بقا می پردازد و زمانی نیز با هنجار شکنی و مخالف خوانی که از خصایص سبکی اکثر شعرای این سبک است، به انتقاد و نگرش منفی آن می پردازد. بیدل، بر خلاف هنجار و عادت دیرینه ادبی و حتی عموم مردم و همنوا با صائب و شعرای سبک هندی در نگرش منفی به آب بقا می گوید:
تا نفس باقــــی است، باید بــا علایق ساختن خضر را هــــم الفت آب بقـــا زنجیر پاست
(دیوان،1384،ج1: 319)
مقیــــم کــــوی امیـــــد از فنا چه غم دارد غبـــــار رهگــــذر انتظــار آب بقــــاست
(همان:446)
موج دریای تعیّن گــــر همین جوش من است آنچه خلق آب بقا دارد گمان جز شاش نیست
(همان: 432)
بر خلاف هنجار دیرینه ی ادبی و همنوا با شعرای سبک هندی ، در انتقاد از مقام خضر می گوید:
جام آب زنـــــدگی تنها به کام خضر نیست در گــــــداز آرزو هم جوش دریای بقاست
(همان: 341)
زیــــــر فلک آنقـــــدر خجلت مهلت مبر زنــدگی خضر هم یک دو نفس تهمتی است
(همان: 408)
سودای خضر راست نیــــاید به تیـــغ عشق ایثـــــار نقــــــد کیسه ی عمر دراز نیست
(همان: 415)
آسودگی و آسوده دلی:
بیدل، بر خلاف هنجار و عادت ادبی و عموم مردم، که آسودگی و آسوده دلی را می پسندند، عادت زدایی کرده و در نگرش منفی به آن گوید:
عاشقــــان را صنـدل آسودگــــی دردسر است تا به سر دردی نبـــــــاشد، دردسر داریم ما
(همان: 118)
تنک سرمایه است آن دل که شد آسودگی سازش به بـــی مغزی دلیلی نیست جز خوابیدن مینا
(همان: 196)
می کند اسبــــاب راحت پایـــه ی غفلت قوی بر بساط سایه همچون کوه سنگین است خواب
(همان: 276)
آفتاب و خورشید:
بیدل، بر خلاف هنجار ادبی و همنوا با شعرای سبک هندی ، به جهت خلق معنی و مضمون جدید، در انتقاد از آفتاب گوید:
ذره ی ما بــــه چـــه امید زنــــد بال نشاط سر خورشید هــــم امروز به دیواری هست
(همان: 284)
یک روی گــرم در همــــه عالم پدید نیست خورشید هــم به کشور مــا سایه پرور است
(همان: 383)
آگاهی:
نگرش بیدل به مضمون آگاهی نیز دوگانه است؛ زمانی همنوا و موافق با هنجار ادبی و عموم مردم، به تعریف و تمجید از آن می پردازد و زمانی نیز مخالف با هنجاردیرینه ی ادبی از آن انتقاد می کند:
به قدر آگهــی آماده است اسباب تشویشت طبیعت بایـــــد اینجا اندکی غافل شود پیدا
(همان: 151)
بگذر از افسانه تحقیق، فهم این است و بس تا تو آگاهـی، رموز هیچ چیزت فاش نیست
(همان: 432)
امید و ناامیدی:
نا امیدی از جمله ی مضامینی است که در شعر بیدل، از کاربرد بیشتری نسبت به سایر مضامین برخوردار است. در دیوان بیدل، شعری نمی توان یافت که این مضمون در آن مطرح نشده باشد. بیدل، به علت قرار گرفتن در مواضع و موقعیت های مختلف در زندگی، مخالف با هنجار و عادت دیرینه ی ادبی و هچنین بر خلاف ایمان و عقیده ی خود، در نگرش منفی به امید و نگرش مثبت به ناامیدی گوید:
چنــــد بایـــــد بود زحمت پرور ناز امید بیــدل! از سامــــان نومیدی چه کم داریم ما
(همان:200)
دام تسخیــــر دو عالــم نفس نومیدی است ای نـدامت زده سررشتـــــه ی آهی دریاب
(ج1: 272)
هیچکس جز یأس، غمخوار من دیوانه نیست بر چـراغ داغ غیــر از سوختن پروانه نیست
(همان: 491)
بخت تیره یا تیره بختی:
بیدل، بر خلاف هنجار ادبی و هم اندیشه با شعرای هم سبک خویش ، به جهت خلق مضمون جدید، در نگرش مثبت به بخت تیره خود گوید:
توان به بیکسی ایمــــن شد از مضرّت دهـر سمــــوم حادثــه را بخت تیـره تریاک است
(همان: 357)
ما دردسر، ز افـــسر دولـــت نمـــی کشیم بخــت سیـاه ما چــه کم از سایه ی هماست؟
(همان: 439)
تیــــره بختی هرچه باشد امتحانگاه وفاست از محک غافل مباش ای بیخبر رنگم زری است
(همان: 447)
تأمل:
بیدل، بر خلاف عقیده ی خود و بر خلاف هنجار ادبی، به جهت خلق معنی بیگانه، در انتقاد از تأمل گوید:
جـــــز تأمل نیست بیـــدل! مانع شوق طلب رشتـــــه ی این ره اگر دارد گره، استادن است
(همان: 371)
عالمی چون موج گوهــــر می رود غلتان ناز پیش پای ما تأمــــل گـــــر نباشد چاه نیست
(همان: 467)
تغافل و غفلت:
از جمله ی مضامینی است که در شعر بیدل از بسامد بسیار بالایی نسبت به سایر مضامین شعری بر خوردار است و شعری نیست که این مضمون به نوعی در آن مطرح نشده باشد. نگاه بیدل به مضمون تغافل دوگانه(مثبت و منفی) است. زمانی بر خلاف عرف و هنجار ادبی ، در تحسین از آن می گوید:
خلقی آفت خرمن است اینجا به قدر احتیاط عافیت می خواهــی از خود اندکی غافل برآ
(ج1: 208)
مژه بر بند و فارغ شو ز مکروهات این محفل تغافـل عالمـی دارد که عیب آنجا هنر گردد
(ج2: 811)
تا تغافـــل دارم از وضع جهـــان آسوده ام چشم پوشیدن بساط آرایی خواب من است
(ج1: 313)
غنچه سان غفلت ما بــاعث جمعیت ماست ورنه بیداری گـل، خواب پریشان گل است
(همان: 362)
جام جم:
بیدل با تأسی از دیگر شعرای سبک هندی، نسبت به عناصر و شخصیت های: داستانی و مذهبی و اساطیری و تاریخی، به جهت دست یافتن به معنی و مضمون جدید، متضاد از هم است. بیدل بر خلاف عرف و هنجار دیرینه ی ادبی و هم اندیشه با شعرای سبک هندی در انتقاد از جام جم می گوید:
گـــــر یک نفس آیینـــــه کنی نقش قدم را بر خــــاک نشانــــی هوس ساغر جم را
(همان: 222)
جسد و جسم:
بیدل، مخالف با عرف و هنجار ادبی، در نگرش مثبت به جسد و تن گوید:
آب حیـــــــات جوی جسد جوهر سخاست راه تــــراوشی چـو ظروف گلیـــن گشا
(همان: 168)
جسم و جان:
مضمون جسم و جان در شعر بیدل، با تأسی از شعرای دیگر سبک هندی، در دو صورت متضاد از هم(مثبت و منفی) به کار رفته است. بیدل مخالف با هنجار ادبی بخصوص ادب عرفانی اندیشیده و در نگرش مثبت به جسم در رابطه با جان ، می گوید:
گرانــــی کی کشد پای طلب در وادی شوقت که جسم اینجا سبکروحی کند تعلیم جانها را
(همان: 174)
جلوه:
جلوه از اصلاحات عرفانی است که در شکل گیری مفاهیم و اندیشه های عرفانی بیدل نظیر: وحدت وجود، نقش اساسی را ایفا کرده است. بیدل آن را نیز در دو مفهوم متضاد از هم(مثبت و منفی) به کار برده است. بر خلاف عقیده ی خود و اکثریت شعرا، بخصوص شعرای عرفانیِ طرفدارِ وحدت وجود، در نگرش منفی به جلوه می گوید:
ز هیــچ جلــــوه به تحقیق چشم نگشودیم شهـــــود آینـــه در عالــــم مثال گذشت
(همان: 321)
عاشق بــــه چـــــه امیــد زند فال تماشا؟ در عالــــــم نیرنگ تو تا جلوه نقاب است
(همان: 373)
جمعیت دل:
از جمله ی مواردی است که خواننده و پژوهشگر سبک هندی را به عدم انسجام فکری و تناقض گویی و قرار گرفتن شاعر در موقعیت های مختلف در زندگی، رهنمون می گردد . بیدل، زمانی هم اندیشه با عرف و هنجار ادبی، بخصوص ادبیات عرفانی، به تحسین و تمجید از آن پرداخته و در جایی دیگر، بر خلاف هنجار ادبی و بخصوص ادب عرفانی، به نگرش منفی نسبت به آن می پردازد. بیدل، با استفاده از اسلوب معادله، به جهت خلق معنی و مضمون جدید(ر.ک.حسن پور آلاشتی،1384: 76-75) ، بر خلاف هنجار ادبی، در انتقاد از جمعیت دل و نکوهش آن گوید:
زنهــــــار به جمعیت دل غـــــرّه مبـــاشید آسودگـــی از بحــــــر جـــدا کرد گهر را
(همان: 94)
جمــــع گشتن دل ما را بــــــه تسلی نرساند از گهـــــر کیست برد شیوه ی غلتـــانی را
(همان: 251)
هیــــچ کس مغـــرور جمـعیـــت مبــــــاد قطره را گوهر شدن بیرون قلزم کـــرده است
(همان: 360)
هیــــچ کس افسرده ی زنــــدان جمعیت مباد قطره تا گوهرنمی گردد، به دریا واصل است
(همان:431)
خاکساری:
بیدل، با استفاده از اسلوب معادله، بر خلاف هنجار و عادت دیرینه ی ادبی و عموم مردم و همصدا با صائب در نگرش منفی به خاکساری گوید:
کو دماغ جهـــــد، تن در خـــاکساری داده را ناتوانی سخت افشرده است نبـض جاده را
(همان: 226)
خاکساری نیز مــــا را مانــــع وارستگی است تا بود نقشی به جـــا از بوریا زنجیـر پاست
(همان: 351)
خاموشی:
خاموشی نیز از مضامین پر بسامد سبک هندی است. از میان شعرای این سبک، صائب و بیدل بیشتر بدان پرداخته اند. بیدل با تأسی از صائب، خاموشی را در دو مفهوم متضاد از هم به کار می گیرد.(توحیدیان و خان چوبانی اهرنجانی، 1390: 36-35). بسامد ابیاتی که بیدل به تعریف و تمجید از خاموشی پرداخته است، بیش از نکوهش آن است. با تأسی از صائب و مخالف با هنجار ادبی ، در انتقاد و نگرش منفی به خاموشی گوید:
برجستـــــــه نیست پلّــه ی میزان خامشی یارب به سنگ سرمـــــه نسنجی صدای ما
(همان: 89)
خموشی غیر افسردن چه گل ریزد به دامانت؟ اگــــــر آزاده ای با ناله کن پیوند اعضا را
(همان: 117)
به سخن کشف معمــــای عدم ممکن نیست خــــامشی نیــــز نفهمیـــــد کلام دل ما
(همان: 241)
زلف معشوق :
با تحقیق و تفحص در سبکهای شعری پیش از سبک هندی، بخصوص سبک عراقی و شعرای برجسته ی آن نظیر حافظ، به این نتیجه می رسیم که نگرش شعرای سبک عراقی نسبت به عناصر و پدیده های شعری، از جمله زلف معشوق، کلیشه ای و تک بعدی است؛ یعنی زلف، به عنوان مظهری از تجلیات جلالی معشوق ازلی قلمداد می گردد و همچون کمندی در نظر گرفته می شود که دل عاشق را به اسارت می گیرد . به همین جهت نگرش به زلف، در سبک عراقی جنبه ی منفی دارد؛ در حالی که در سبک هندی، سوای از این که موافق با عرف و هنجار ادبی، به جنبه ی منفی زلف توجه می شود، بر خلاف هنجار ادبی و به جهت دستیابی به معنی بیگانه، به نوعی دیگر به مضمون زلف پرداخته می شود.(توحیدیان و نصرتی،1391: 61). بیدل، درخصوص زلف معشوق ، بر خلاف هنجار ادبی، بخصوص حافظ اندیشیده ، می گوید:
دل در خـــــم کمنــــد نَفَس نالـــــه می کند ما را گمــان کـــه زلف بتـــان دام داشته است
(دیوان،ج1: 342)
بیدل، در جای دیگر، مخالف با هنجار ادبی، بخصوص حافظ، که از زلف یار بر حذر می دارد، می گوید:
متـــرس از غــــم ناسور ای جــــراحت دل به زلف یـــــار بــزن دست و مشک ناب طلب
(همان: 268)
سراب:
بیدل بر خلاف هنجار ادبی و همنوا با شاعران سبک هندی، در نگرش مثبت به سراب گوید:
به روی نسخه ی هستی که نیست جز تب و تاب نوشتــه اند خــــط عافیت به مــــوج سراب
(همان: 259)
شکست آبلـــه هــــر گــــام ساغـــری دارد سراغ آبـــــی اگـــر خواهـی از سراب طلب
(همان: 277)
سلیمان:
بیدل، همنوا با صائب و بر خلاف هنجار ادبی، در نگرش منفی به سلیمان گوید:
تخت سلیمـــــان جاه پایه ی قدرش هواست دود دمــــــاغ حبـــاب آن همه پاینده نیست
(ج1: 463)
شکوه از جور گردون:
بیدل بر خلاف عقیده ی خود و بر خلاف اکثریت شعرا و همنوا با کلیم کاشانی ، مدّعی است که از دست گردون شکوه ای ندارد:
دراین ستمکـــده دل شِکـــــــوه ای نکـرد بلند شکست چینــــی و مویی نخــــاست از تن ما
(همان: 121)
خاطـــــــر ما شکوه ای از جور گردون سر نکرد بارهـــا بشکست و زین مینـا صدایی برنخاست
(همان: 408)
طلب:
بیدل بر خلاف هنجار ادبی، بخصوص ادب عرفانی، در نگرش منفی به آن گوید:
نیرنگ طلب ما را ایـــــــن دربـدری آموخت قمـری به سر سرو است آواره ی کوکــــو ها
(همان: 98)
در قافلـــــه ی بی جـــــرس مقصد تسلیــم بی طاقتــی نبـــض طلب هــرزه درایی است
(همان: 310)
غــــرّه ی هــــرزه دویی های طلب نتوان بود سرما سجـده فـــروش کـــف پای لنگ است
(همان: 315)
عقل و عشق:
بیدل، بر خلاف عرف و هنجار ادبی، بخصوص ادبیات عرفانی و بر خلاف عقیده ی صائب(ر.ک. توحیدیان، 1387: 126-93)، در نگرش مثبت به عقل و نکوهش عشق گوید:
عقل کو تــــا جمع سازد خاطر از اجزای ما عشق مشت خاک ما را سر به صحرا داده است
(همان: 368)
عنقا(سیمرغ):
بر خلاف هنجار ادبی ، و همنوا با شعرای هم سبک خویش در نگرش منفی به عنقا گوید:
در ملک نیستـــی چه تصرف کنـــــد کسی؟ عنقــــا گم است در پــــی نــــام نگین ما
(همان: 114)
آزاد نیستــــی همــــــه گر بی نشان شوی عنقا هـــم از زبــان خـــــلایق نرسته است
(همان: 308)
در جستجـــــوی ما نکشــی زحمت سراغ جایــــی رسیده ایــــم که عنقــــا نمی رسد
(ج2: 805)
فلک و آسمان و گردون و چرخ:
بیدل بر خلاف اکثریت شعرا - از ابتدای شعر و ادب فارسی تا به حال- که به انتقاد و نکوهش از فلک پرداخته اند و همنوا و موافق با شعرای سبک هندی ، در ستایش و تحسین فلک و گردون می گوید:
آسمان با آن کجــی، شمع بساطش راستی است حلقــه ی چشم کمـــان نظاره دانـــد تیر را
(ج1: 135)
گردون به فکــــر آفت ما کـــــــم فتاده است ماننـــد خــم، همیشه، سرما و خشت ماست
(همان: 352)
بر بزرگــــــان از طواف خاکساران ننگ نیست چرخ با آن سرکشی گرد زمین گردیده است
(همان: 483)
کمال و نقصان:
بیدل، با تأسی از صائب - و بر خلاف هنجار ادبی- با استفاده از عنصر تمثیل و اسلوب معادله که از طُرُق رسیدن به معنی بیگانه است،(ر.ک. حسن پور آلاشتی،1384: 76-75)، در نگرش مثبت به نقصان می گوید:
گر ز اسرار آگهــــی، کم نیست نقصان از کمال چـــون خط پرگار خواندی، ابتدایت انتهاست
(ج1: 470)
کوه طور:
بیدل بر خلاف هنجار ادبی، در نگرش منفی به کوه طور گوید:
در تجلّــــــی سوختیم و چشم بینش وا نشد سخت پا بـــرجاست جهل ما مگر طوریم ما
(همان: 106)
عشق چــــون گرم طلب سازد سر پر شور را شعلــــه ی افسرده پنــــدارد چراغ طور را
(همان: 202)
گرفتاری :
بیدل، به علت قرار گرفتن در مواضع و موقعیت های مختلف در زندگی، بر خلاف هنجار ادبی و عقیده ی خود، در نگرش مثبت به آن گوید:
داغ سودای گرفتـــــاری بهشتـــــی دیگر است عالمــی در بال طاووسم به ذوق دام سوخت
(همان: 315)
بیــــدل! از کیفیــــت ذوق گرفتــــاری مپرس من سری ذردیده ام در هـر کجا زنجیر پاست
(همان: 319)
در گرفتـــــاری رسا شد نشئـــــه ی پرواز من بال آزادی چــو سروم پای در گل بوده است
(همان: 425)
ما و من:
مضمون فوق در شعر بیدل از بسامد بالایی برخوردار است. نگرش بیدل به مضمون فوق، متضاد از هم است، یعنی زمانی موافق با هنجار ادبی، بخصوص ادب عرفانی به نکوهش آن می پردازد و زمانی نیز بر خلاف هنجار ادبی، بخصوص شعرای عرفانی، نظیر مولانا ، به تحسین آن می پردازد، در تحسین آن گوید :
جوش محیــط کبریـــــا بر قطــــره زد آیینه ها ما را به مــا کــرد آشنـــا هنگامه ی ما و منت
(ج1: 296)
ماو من هیچ کم از نعـــره ی منصوری نیست تــا نفس هست حضور رسن و داری هست
(همان: 333)
ز ما ومـــن چه قــــدر بــــوی ناز می آید
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 19 بهمن 1394 ساعت: 4:08
![]()
يك روز ميرسه كه مثل بقيه روزهاي عمرت از خواب بيدار ميشي.
نور، چشمات و ميزنه، پلكاي خواب الودتو با زور باز ميكني. در مغزت يه چيزي سريع ميگذره و بعد به خودت ميگي؛ هنوز زندم.
شايد تا ديروزهاي قبل از اين، ... برات يه روزمرگي عادي بود ... زندگي و داشتن هديه زنده بودن، ... اما از يه مرزي كه عبور مي كني ديگه عادي كه نيست هيچ، ... كه جوري عجيب و متفاوت هم بنظر ميرسه.
ما ادمها، همه همينطوريم. تا وقتي سالم و سر پاييم، دنيا رو ابدي ميبينيم و وقتي از مرگ و مير ميشنويم، طوري برخورد ميكنيم كه نه، اصلا، اين مقوله براي ما نيست ... !!! نبوده و نخواهد بود. هميشه عادت كرديم كه بشنويم فقط شنيديم همه ميرن، اما ... چطور ميشه باور كنم منم رفتنيم!
تا بالاخره روزي ميرسه كه اروم اروم داره باورت ميشه ... نه ......... مثل اينكه اين فقط يك شوخي بي مزه نيست!
تشريح و تعريف حسش هم راحت نيست. اما مطمينم هميشه براي همه با ترس مياد. بعضيا بيشتر و بعضيا كمتر.
ولي ترس در من از رسيدن به اين مرحله، بيشتر براي عزيزانم هست. وقتيكه به تك تكشون فكر ميكني و تجسم مي كني چي پيش خواهد اومد، بدنت ميلرزه. اين يكي از علايقات انسانيه كه تو رو وادار ميكنه، در صورتي هم كه، خودت ... ، غير از اينو بخواي، باز تلاش در بودن كني.
اما باز هم، بهش ميانديشي، جزيياتو مرور ميكني.
پس اين ميليارها بشر كه امدن و رفتن، با علايقشون چكار كردن؟
و يا بستگانشون، بعد از جدايي، چطور، با اين موضوع برخورد كردن؟
جواب؛ پذيرش و سازگاري.
مجبورن بپذيرن. مگر راهي غير اين هم وجود داره؟ اين يكي از قانون هاي جبر هست.
اختياري درش نيست. پذيرش محض. و البته انديشيدن ... كه بايد به قانون طبيعت احترام گذاشت.
ما در اين قمار يا بازنده ايم يا برنده.
برنده ... بدليل قراين و شواهد ملموس .... من يك روز ديگر هستم ... با تمام خوب و بدش ، سختي و ناراحتياش ، شيريني و تلخيش.
بازنده ... هرچقدر هم دستت خوب باشه باز حكمي هست كه وقتي رو بشه برگ تو بازنده ميشه و بايد بدرود گفت...
درنهايت بايد شاكر بود ، بودن و نبودن هم مصلحت خدايي است. ما فقط بنده ايم، و او خداست.
اعتماد به پرورگار توانا و مهرباني كه پدر پير و با تدبير ماست.
بياييد تا اسانش كنيم، [ زيبايي در پذيرفتن سادگي ست ].
از لحظات و ساعات روزت لذت ببر ، قدرشو بدون ... و تسليمِ بي چون و چراي داناي كهن خلقت باش.
محبوبه شب
- - , .
شعر نو...برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 19 بهمن 1394 ساعت: 4:08